شمارهٔ ۲۴ - به یکی از دوستان نگاشته
یغمای جندقیهنگامیکه پرورش و پاس سرکار علیقلی میرزا با حکیم باشی بود درشد و آمد شماری دیگر داشت و دور و نزدیک را در بزم وی خاست و نشست کمتر می رفت روزی از در کاری من بنده را به سرکار خویش خواند و فراپیش خواست تا نوبت چاشتگاهان دل از هر اندیشه رسته بود و رشته سخن از هر در پیوسته گوهرهای تازه سفت و آورده های شیوا گفت که رسته گوهر بود و بسته شکر آموزش را سرودن گرفت و از یاران انجمن آفرین و ستایش شنودن همه را از گفت و شنید اندک اندک خستگی رست و دل ها را بویه و تلواس رستگی خوانی خسروانی خورش ساخت و هرکس فراخور خود و بهره خویش پرورش اندوخت روان ها سپاس آذین گشت و ترک و تازیک و روشن تا تاریک از پی کار و بنگاه خود رخت پرداز و راه گزین آمد پس از چندی دشمن های دوست روی و مردم چهران اهریمن خوی گزارش این پاک انجمن را به ناخوبتر گفتاری سخن راندند سرکار حکیم با همه مهربانی گزاف بداندیشان را بی کاوش و جستجوی شایان استوار دیده سخت و سرکش رنجه شد و در بدگویی و زشت جویی به باره شاهزاده آزاده اندر و من بنده از سنگ و سندان روی و سر پنجه ساخت پس از روزی دو دانست آن گفت مفت گوهر گزافی مهرسوز و ژاژی کینه توز بوده به پوزش اندرپاک دهنی ها و خوش سخنی ها فرمود راز بازگشت آورد و ساز سازش انگیخت ولی چون دل گناهی نداشت و دیده لغزش نگاهی درد رنجش را کاستی خاست و داغ رنجش همچنان بر جای خویش است
