شمارهٔ ۲۹ - به یکی از دوستان نگاشته
یغمای جندقیامید گاها مژده بازگشت سرکار و همراهان آویزه گوش و پیرایه هوش افتادپاک یزدان را بر این نوید که خوشتر از زندگانی جاوید است چهر سود درگاه نیاز آمده به رامش و آرامشی بیرون از چنبره اندازه و گران انباز شدم دریافت همایون بزم مینو نمون را چار اسبه پی سپار سامان دربند بودم و بدین اندیشه خرسند که دمی دو به فر دیدار و گفتار یاران زهرم گوارش قند گیرد و پیکر مستمندم که از کوب و کند جدایی پای فرسود تیمار و گزند پستی بود گردن افراز و سربلند گردد
یکی از یاران کار آگاهم در گذرگاه فراز آمد و باز پرسید که از این بلند پرواز سپهر اندازت آهنگ کدام شاخ است و در این هنجار باد کردارت اندیشه کدام کاخ گفتم به بوی خجسته دیدار بزرگ استاد خود یار گویانم و به کوی راد سرور خویش بارجویان گفت آری همچنان میرو که زیبا می روی ولی سرکارش اینک از راه رسیده و تازه رخت از پشت راه انجام به پیشگاه کشیده با رنج شب سواری و شکنج ره سپاری کجاش نیروی انجمن و پروای هست و بود و گفت و شنود تو با من باشد اگر امروزش بخود باز مانی و لگام بازگردانی تا آسودگی های گاه را چاره ساز فرسودگی های راه فرماید به کیش من و پیش خود خوشتر نماید پندش استوار دیدم و تلخش شیرین گوار کار بند آمده راست چون بخت خویش برگشتم به خواست بار خدای و رهنمونی فرخ اختر فردار با مگاهان گام سپار و کام گذار همایون بزم خداوندی و گردن افراز گردون گردون سربلندی خواهم شد گرامی سرور والاگهر حاجی را از این خاکسار ستایش و درودی پاک از آلایش تیتال وتر فروشی که شیوه زبان بازان است و پیشه نیرنگ سازان بر سروده جداگانه نامه را پوزش لابه آویز در خواهند
