شمارهٔ ۳۱ - به یکی از دوستان نگاشته
یغمای جندقیشنیدم جهان دانش و مردمی حاجی ابوالقاسم فر خجسته دیدار ارزانی داشته اند و گردن و دوش من بنده و سرکار را از فرخ رسید خود که دل های خسته را نوید است و درهای بسته را کلید سپاسی سهلان سنگ گذاشته اند بامدادان دریافت همایون دیدارش را گام گذار و پویه شمار بودم از آن پیش که رخش به درگاه و رخت به فرگاه رسدفرستاده بندگان خان فراز آمد و نوشته ای که بی هیچ درنگم خواسته بود باز سپرد پهنه پوزش تنگ دیدم و باره سرکشی لنگ بی سخن پذیرش فرمان را راه اندیش آن فرخ انجمن گشتم و تماشا سگال آن خرم چمن شعر
فرشته ای است بر این بام لاجورد اندود
که پیش آرزوی بی دلان کشد دیوار
هر هنگامم از بزم مینو آیین سرکارش فرمان بازگشت افتاد نماز اندیش و نیازانگیز کوی امید که بهشت جاوید است خواهم شد
