شمارهٔ ۴۱ - از قول محمد صادق بیک کرد به میرزا اسمعیل هنر نگاشته
یغمای جندقیبار نامه دل نشان که بهشتی درختی گل فشان بود لاله و نرگس دامن دامن افشاند و خیری و نستر به خروار و خرمن بزمم بستان ساخت و کاخم گلستان خزانم خرم بهار آورد و در و دیوارم بت و نگار کنارم دریای گوهر کرد و سرایم گردون اختر گدایی سامان شاهی یافت و شوریده سری پایه خورشید کلاهی ویرانی رنگ آبادی گرفت و گرفتاری سنگ آزادی موری نوبت سلیمانی کوفت و مشت خاکی گردن آسمانی افراخت پشه بال همایی گشود و بنده یال خدایی بست شعر
طفیل خود ستایندم گدایان سر کویش
مگر افتاد بر من سایه دولت همایی را
زبان از سپاس این سرافرازی لال است و دل از پاس این خسروانی نواخت لابه اندیش و پوزش سگال مرده بودم زنده شدم و آزاد بودم بنده چون نامه رستگاری و نوشته آموزگاری زیب کلاه سربلندی ساخته لاف پرچمه شیخی را بر نزدیک و دور خواهم خواند و سرافرازی آن جهانی را با خود به گور خواهم برد اینکه فرمان و خرسندی یغما را تن داده اند و گردن نهاده کاری در خور و سزاست و شماری شایان و روا شعر
خوش خواجگی عشق که صد بنده چو یوسف
شکرانه این بندگی آزاد توان کرد
دیر یا زود سود و بهبود این سودای زیان سوز با سازی دلخواه سایه خواهد گسترد و مایه خواهد بخشود در این رستا زیان نیست و این خرم چمن را آسیب خزان در کار آن یار که نزدیک و دور است و شمارم جدا از لب شیرینش با کام تلخ و اشک شور پرسشی رفته مپرس و مگوی مخواه و مجوی به گفته محمد مطرب
