شمارهٔ ۵۶ - به نواب اردشیر میرزا هنگامیکه در طهران ناخوش بوده نوشته
یغمای جندقیاگر گویم چه مایه شکنج از رهگذار رنجی که بندگان والا را خاست بر این پیر خسته و مستمند شکسته از آسمان و زمین ریخت و رست آسوده روان سرکاری که جاویدانش اندوه مباد فرسوده کوه ها درد و آلوده دشت ها گرد خواهد شد و چرا چنین نباشد که جز با تندرستی والا سرمایه زندگانی و پیرایه کامرانی من بنده و جهانی بر شاخ آهو و پر هما است اگر هفتاد کشور چون من و برتر از من بر جان سپاری سر نهد و به خاکساری جان دهد چنانستی که مشتی خاک بر باد و شکسته دیواری از بنیاد شده باشد ولی خدای نکرده اگر سر مویی از هستی جان پرور و اندام فرشتی گوهر سرکار در کاهد یا آسیب زخمه خاری زخم اندیش آن فرخ روان پیکر افتد تن لشکرها بدرود روان خواهد کرد و گلشن زندگانی کشورها کوب آزمای خزان خواهد شد
روزی دو ازین پیش آن جوان هاشمی گوهر که در شمار نزدیکان درگاه است و گزیدگان فرگاه به راهی اندر فراز آمد گزارش فرخ روزگار سرکاری باز جستم گفت خدا را ستایش رنج جان گزا و اندوه شکنج فزا بنه کن و خانه پرداز بر کران زیست و همراه خورشید شهریاران و جمشید کامکاران که تو سن چرخش رام و دو پیکر و ماهش ساخت و ستام باد شکار کبک و تیهو و نخجیر گوزن و آهو را رخش و فتراک سبک و گران فرمود چهر نیازم بر این خوش سرود و زیبا نوید زمین سود و کلاه گوشه آرامش و کامم سپهر سای افتاد
امیدوارم فرخجسته روان خداوندی را هرگز از گردش تیر و کیوان گزند نزاید و از جنبش ماه و پروین نژند نپاید کمترین چاکر ماه و هفته پیدا و نهفته بیشتر در کوی سرکار میرزاعبدالحسینم هر هنگام ایستاده گان بار و آگاهان کار همایون بزم مینوفر والا از رنج افزایی من بنده گرفت و دریغی نیست آگاهی فرستند پای از سر ساخته چار اسبه خواهم تاخت
