شمارهٔ ۶۶ - به میرزا احمد صفائی نوشته
یغمای جندقیفرزندی میرزا جعفر یک تومان ودو هزار چیزکی زیر یا بالا به دیوان دادنی است فروغ دیده مصطفی را نگاشتم بگذراند و کس و کار ایشان را از آمد و رفت پا کار و چوبکی آسوده ماند گوش به زنگ و هوش بر آهنگ باش اگر پرداخت و مشهدی را آسوده ساخت زود آگهی ده که میرزا و من هر دو رنج دلنگرانی و چشمداشت از سامان سینه درکاهیم چنانچه نیارست یا نخواست خود بی کم و کاست از کیسه کارسازی کن و نوشته رسید از ایشان درخواه و مرا آگاه ساز تا راه چاره گشاده دارم و برگ پاداش آماده از مشهدی و یاران اردیب و کار آنها پیوسته جویا زی و در راه چاره چار اسبه پویا باش تا کدخدا سپاس نکلاشد و پا کار هراس نتراشد شتری با بچه در شترهای ما دارد نادعلی را پیدا و پنهان در نگهداشت سفارش کن و پاس اندیش جل و جهاز و برف و بارش خواه تا با این چهار لاشه ما هم بند پنبه دانه و کاه است و انبار آبشخورد و چراگاه اگر پشمی از پشتش کم و یا مویی از دمش خم گردد از تو تاوان یک بختی کوه کوهان خواهم خواست و از نادعلی سخت سخت خواهم رنجید دو ماه است به رنج مرگ شکنج پا درد گرفتارم و روز در تاب و شب در تیمار میرزا جعفر پرستار است و یک تنه با هزار فرمایش گرفتار شبان یک چشمزد نغنود و روزان گامی از دوندگی و پرستندگی نیاساید اگر تو پاداش اندوه یاران وی نبری و کار و کسان او را از خود نشمری من جاودان شرمنده و پیش دوست و دشمن سرافکنده خواهم ماند پاس یاران داشتن و روز در به افتاد کار و آسایش روزگار ایشان گذاشتن نخستین گام مردانگی است و کمین کیش فرزانگی
بکوش که بر فرزانگی از همگنان پیش و به پوی مردانگی از همگان بیش باشی تا نامه خشنودی و سپاس مشهدی نرسد دلنگران و فرسوده خواهم زیست نه شادمان و آسوده
