شمارهٔ ۷۱ - به میرزا حسن کاشی نگاشته
یغمای جندقیهنگامی که بیداد سر دارم در فراخای ایران دربدر داشت و هر ماه و هفته پیدا ونهفته به مرزی دیگر پای فرسا و آسیمه سر سالی فرمان آبشخورم رخت آرامش از ری به اصفهان افکند در آن کشور به بوی بخشایش راهی می سپردم و به امید آسایش سال و ماهی می رفت بزرگی دانشمند و رادی دستاربند از سامان سمنان که هم از گزند سرداری رخت درنگ در نینوا داشت و دست داوری از چنگ مرگ آهنگ او بر خدای ناچارم بدیشان از کار پریشان نیاز پیک و پیام افتاد و ساز نامه و نام آمد گزارش نامی از سردار ناگزر بود چون از تاب تیمارش دلی سوخته داشتم و روانی به آذر آزار افروخته خامه بر آن خاست تا ساز نکوهش و سردسرایی گیرد و بی پرده انداز دشنام و یاوه درایی دانش پیش بین و هوش دنبال نگر دست فرا پیش داشت که نامه نه گفتاری است که به گفتن باد آید و از یاد شود سال ها افسانه هر انجمن خواهد بود گوش گزار دوست و دشمن خواهد شد دیر یا زود زیان خواهد رست و به خامی و خودکامی جان در سر زبان خواهی کرد دل از آن اندیشه باز آمد و یاری فرخ سروش دیو درون را سگالش دگرگون ساخت بر جای ژاژخایی راز ستایش و سپاس راندم و فزون از خورد گنجایی دارای نوازش و شناخت و خداوند دید و داد ستودم چنان افتاد که نامه من و رسید کاروان سمنان بدان دوست چون کردار و پاداش دوش به دوش آمد و نشست چاپار رهی در بزم وی با آن گروه انبوه گوش به گوش خاست نوشته بر سر انجمن خوانده شد و پوشیده های نگارش بی پرده نیکخواه و بد اندیش را گوش زد و هوش سپار افتاد
