شمارهٔ ۷۵ - به میرزا حسن نگاشته
یغمای جندقیگمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایانم برفت از دست دانستم که دریایی
پیش از آنکه رخت از شهر به شمیران کشی و داغ درد بر دل و جان جوانان و پیران پنداشتم رنج جدایی را دست پایداری است و شکنج دوری را بازوی تاب و نیروی بردباری مصرع خویشتن را آزمودم من کجا هجران کجا فرسوده تنم مرد این بار گران نیست و کاسته جانم هم آورد این اندوه ناپیدا کران نه اگر این دو روزه در بزم پیروزت راهی نیابم و بر دیدار دل افروزت بار نگاهی خاک جان و تن یکباره بر باد است و مرغ روان را پر بسته و بال شکسته از تنگنای قفس خانه هستی گشاد رسید پیک و پیام را دیده امید در راه است و از چشم داشت سپید
