شمارهٔ ۷۸ - از قول میرزا محمد کاشی به آقا باقر شیرازی نگاشته
یغمای جندقینخستین روز ماه قربان است در مرز ری و تختگاه کی آسوده از رنج تن و شکنج جان راه هستی می سپارم و روزگاری به رامش و تندرستی می برم سپاس فره بار خدا را که به زن خواستن و برگ سامان و ساز آراستن روزگار ناکامی سپری شد و نوبت بی سرانجامی رخت بر باره دربدری بست به فر بهاری شکفته سرخ گلم از لاله زرد دمیدن گرفت و باد بهشت از ناله سرد وزیدن گردش وارون سپهرم رام است و جنبش ماه و مهر به کام ولی چه سود و کدام بهبود از آنم که خواهان دل است و بدان پای جان در گل رنج سوزاک بازداشته و بی بهره گذاشته کلید در مشت و در گشودن نیارم خوان دل گوار و جان پرور و خوردن نتوانم مرغ دل را قفس بر شاخ گل آویخته و چشم تماشا بسته اند آشیان بر سر سرو ساخته و بال پرواز شکسته جام لبالب و دست کشیدن نیست و میوه کام رس و توان چیدن نه شعر
یار در بزم و نمی آرمش از بیم نگاه
روز گل بین که بهارم به خزان می گذرد
تا کی تن از این رنج جانکاه رسته گردد و پژمرده شاخ گیاهم بدان دسته گل و بسته سوری پیوسته
