شمارهٔ ۸۷ - به میرزا احمد صفائی فرزند خود نوشته
یغمای جندقیاحمد نخستین نامه های ترا از گزارش من و نگارش ابراهیم دستوری و پاسخ این است بینوش و بپذیر و کارفرمای و سود اندوز علی نقی و مادرش خود از این داد و ستد گسستن خواسته اند همراه میرزا ابراهیم به شما دستوری فرستادم سود و بهبود ما در گسیختن است نه آویختن اگر جز این باشد پرده ما دیر یا زود دریده خواهد شد باور نداری در بارنامه آسمانی آویز و با پاک یزدان کنکاش کن او زیان و سود بندگان را از همه بهتر شناسد چنانچه بستگی را رستگی رست او را به هاشمی گوهری پاک زاد پیمان زنا شوهری دربند خواستن و فرستادن دایی بسیار بجا و سزاست ولی چونان بفرست که از رهگذر بستگان آسوده زید زیرا که آدمی آن پندار و اندیشه است و چون او فراجای دیگر باشد این استخوان و ریشه کوه خاک و گل است و بار جان و دل گزارش بلوچ را تنی دوانارکی زبان آور همه جا رو و همه چیز گوی شنیدند در بدر همی پویند و سر به سر همی گویند تا کیفر و پاداش حسینعلی و ایشان و دیگر نیک کرداران و بد اندیشان چه باشد ساخت و سازش با پسرهای علی اکبر بیک فرخنده همایون است و همواره با ایشان و دیگران ما را اندیشه ساخت و سازش و نواخت و نوازش بوده اگر چه دانم این میوه به کام نرسد و این مرغ به دام نیفتد ولی شما پاس اندیش پیمان و پیوند باشید شاید این بار شکسته و گسسته نگردد
داستان پانزده تومان کاش همان چهارده تومان بود و پیش از آنکه کار به گفتگو و جستجو انجامد گذشته و سفارش های مرا در گذرانیدن این کار خوار نمی گذاشتی باری افسانه چهار تومان مادر تیمور را ندانستم از چه رهگذر است و به چه کار خواهد خورد سودی که در این سودا دیده ای بر نگار آقا حسین یک جفت جوراب را بالا کشید و با دو سه بار درخواست کرشمه های خرکی کار بست و گوش بر کرکی زد مرد پوچی است دوستی را نشاید و به کار دوستان نیاید درباره ابراهیم چه نامهربانی ها دارم و کدام سرگرانی آنچه تو درباره او گفتی شنفتم باز هم افسوس و دریغی نخواهد بود راه و رفتار او بیرون از یاسای این روز و روزگار است خود نمیداند به چه پای و پایه هنجار رفتار گیرد و از آزمودگان نیز نمی پذیرد بارها راز گشودیم و نشنید و راه نمودیم و نرفت این روزها همی گرید پس از این دستوری ترا پیشوای خود خواهم ساخت راست و چپ نخواهم نگریست و از آن یاساق پس و پیش نخواهیم زیست پس از آنکه راست گوید و خرسندی من و به افتاد خویش جوید به هیچ چیز از او باز نخواهم ایستاد سررشته نوکری ندارد و نداند و آنچه سزاوار است نکند و نتواند
