شمارهٔ ۹۷ - به یکی از بزرگان نگاشته
یغمای جندقیقربانت شوم دستخط مبارک که دفترها نصیحت و پرده پوش هزار فضیحت بود افسر دولتم بر سر نهاد و نشره کامرانی بر بازو بست تارک افتخار بر چرخ بلند سودم و گردن دولت یاری بر البرز و الوند ترک مواصلت و برگ مفارقت را شکایتی را نده اند و روایتی خوانده نخستین روزم که حکم آبشخور در قطار بستگان آن در کشیدو خرمهره وجودم به عقد آن رشته گوهر افتاد در حقیقت از همه رسته بودم و دل با مهر جنابت پیوسته مادام هستی اندیشه جدایی نداشتم و جز با خیالت تصور آشنایی
پس از آنکه گروهی دوست روی و دشمن خوی هر روزم بی جنایت ظاهر و خیانت باهر در خدمت خدام ولی النعم به گناهی نبوده مورد عتاب سازند و به گفتی ناستوده مطرح عقاب گاهی رانده و مغضوب باشم و گاه آواره و مرهوب بیش از اینم تاب کوک و کلک نیست و طاقت چوب و فلک نه مکرر بداندیشانم به مجعولات پریشان به مقام سیاست بردند فضل خدایی حراست کرد والا عرضم هبا و خونم هدر بود و آتشم در خرمن و خاکم بر سر اگر یکبار بدین دست دست فرسود شلاق گردم و کوب آزمای چوب و چماق از جان خسته چه اثر خواهد ماند و در استخوان شکسته کدام خطر ستاره طالع را در کلف دیدم و جان را در معرض تلف جز مباینت چاره ندیدم هر جا و با هر کس باشم دعاگوی توامو اما بت به جای صمد نخواهم ساخت و دل از یوسف به گرگ نخواهم پرداخت استدعا آن است که حقوق محبت های رنگ رنگ خود را بر این ملهوف مستمند بحل و عقوق تقصیرات عمدا و سهوا ما را نیز از در رحمت آمرزگاری فرمایند پاداش بزرگی اقتضای خردی عفو از تو پسند آمد و تقصیر از ما و همچنین خواجه تاشان را از صدر خرگاه تا پایین درگاه چاکر نیک خواهم و جنایات گذشته را مستدعی بخشایش بیت
