شمارهٔ ۱۱۲ - به یکی از یاران دیرین نگاشته
یغمای جندقیباقرای خاک درت سرمه بینایی من
کوته از پایه تو دست شناسایی من
علی برادر حسن که بی کژی و کاستی هر دو مرا دیده چپ و راستند و از دیرباز این دل سوداساز و جان سرمایه سوز را با چهره مهر افروز این و مهرجان افزای آن داد و خواست پوینده آن فرخنده کوی بود و جوینده آن جوشنده جوی چار اسبه سوی تو می تاخت و ده چشمه روی تو می جست دریغ آمد در آن انجمن که منش سرایدار شبستانم و هزار آوای گلستان از من راز سرودی سراید و راه درودی نگشاید بخت آنم کو که فروزان اختر اگر خود هفته و ماهی باشد بر پایه آن خشتی تخت و سایه آن بهشتی درخت راهی نماید و پس از چندین چشمداشت بر آن چهر مهر افزا که به فر گشاده رویی با رنج تهی دستی و ستاره سوختگی ها مایه جمشید پرداخت و سایه به خورشید افکند نوید نگاهی بخشد با خود اندر شویم و از همه باز آییم در دربندیم و کمر برگشاییم اندیشه از هر انجمن باز خوانیم و از روزگار خویش سخن رانیم بیت
سرها تا پا زبان شود گوش آید
زافسانه کیهان کر و خاموش آید
آری آنجا که یاد یاران به میان بگذشته و آینده فراموش آید دریغا بازوی پیری بر جوانی چیر افتاد و گرگ مرگ در نخجیر جان شیر گیر آمد همی ترسم چرخ امید سوز و اختر برگشته روزم رخت بدان نگسترده و رامش از سایه و شایه آن خرم درخت نبرده تگرگ مرگ بر بار و برگ نهال زندگی باریدن گیرد و بر جای آن تخت سورم جایگاه از تخته گور سازد باری در این دوری ناپیدا کران اگر پای فرسود آسمان و اختر گشتیم و ترا نادیده و لابه اندیش رنج های چندین ساله نگردیده در راه پویایی و تاب جویایی خاک و خاکستر پیداست که زشتی ها و درشتی های ما را به زیبایی و نرمی پرده داری و آمرزگاری خواهی فرمود و پیمان یکتایی را که با جان پیوند است با بازماندگان و آیندگان من پاسداری خواهی کرد
