شمارهٔ ۱۳۳ - به دوستی نگارش رفت
یغمای جندقیهنگامی که از بیداد سردار در فراخای جهان در بدر بودم و آسیمه سر پی سپر سالی را در اصفهان ناچارم به مرز عرب نامه نگار بایستی شد و گزارش نامی از وی ناگزر بود چون دلی از دستش سوخته داشتم و روانی به آذر آزار افروخته دست و خامه بر آن شد که از او به نکوهش و دشنام یاد آورده و خاک نام و ناموسش بی هیچ دریغ و افسوس برباد دهد خرد خرده دان بانگ برزد که این کار نه بر هنجار کاردانی است و بر بازو نشره کامرانی مایه پریشانی و پشیمانیپند خود را کاربند آمدم و از روی ستایش درودی دانا پسند راندم پیوند نامه بدان دوست و رسیدن کاروان سمنان چون کردار و پاداش دوش به دوش افتاد یکی از مردم کاروان که با من آشنا بود تا فرزندش به دبستان بر خواند از آن مرد خواست و گرفت و با خود برد بردر الکای خوار که فرمان فرمای آن سمنان سار با سردار بود میرزا محمد خواری که همواره دوست و نیکخواه رهی بود از روزگار پریشان من آگهی جست خداوند نامه گفتش در اصفهان است نامه ای هم به کربلا بر نگاشته اینک بر من است و همان بر چگونگی روزگارش گواهی روشن
خان خوار از یار سمنان نامه باز جست و خود را برداشت هنوز از انجمن به خانه نفرموده سردار او را چاراسبه به سمنان خواست هنگامی رسید که سردار از آتش خشم دودش به سر همی شد و گفتارش با این بنده افتاده از گرز و نیزه و تیغ و تیر همی رفت سواری چند نیز از در چاپاری و بیچاره آزاری زین بر راه انجام نهاده به کند و کوب خانه و بند و چوب خویشان و بستگان من ایستاده اند یار خواری راه خشم و پرخاش ودست آویز پیدا و فاش را جویا شد گفتند یغما سخنی دو در نکوهش سرکار سردار درهم بسته سخن چینی که بی گناهی پیدا از او خسته بود ودل از مهرش رسته داشت از در دو بهم زنی ها که کیش بدگهران است و آیین بی هنران در گوش سردار سرودمایه این همه جوش و خروش آن داستان است و اینک گرد هستی وی و کسانش بر آسمان آیین مردمی کیش گرفت و نامه را بر دست نهاده فرا پیش رفت که نیک خواهی که نامه ای بدین روش از بوم عجم به مرز عرب فرستند بی هیچ گفتگو چنین چیزها که دشمن خاک در دهان گوید از عراق به سمنان نخواهد فرستاد
