شمارهٔ ۱۴۴ - به دو تن از دوستان نگاشته
یغمای جندقیفدای هر دو روز آدینه است به کیش دیرینه رخت به جایی آوردم بیت
کز خیال تو بهر سو که نظر می کردم
پیش چشمم در و دیوار مصور می شد
خواستم پس از صرف قلیان از درب دولت راه صحرا سپرم و سامان وی را از سیل دیده رخت بدریا دیرینه فرزند بی کینه سر شبستان دولت تکلیف نهار کرد درنگ آوردم و بی وسعت میدان حضورت دلتنگ نشستم مصرع وای بر حالم اگر کار چنین می گذرد نور چشمی آقا هم به احوال من است و پیچ و تابش در جان تن اینقدر هست که من زبان دارم و نمی گویم و او ندارد می گوید امیدوارم فردا بدان چهر یوسفی هم عیش یهود گردیم و شنبه را به ماه دو هفته خود جمعه مبارک و مسعود سازیم
