شمارهٔ ۱۴۵ - به دوستی نوشته شد
یغمای جندقیخواستم از غوغا کار آشوب را پرسشی آرم و افسرده روان را از آشوب جدایی و غوغای تنهایی آرامشی سازم هنوز لب نگشوده و این سر بسته راز را در میان نهاده افسانه بند وچوب و کند و کوب خود آغاز کرده جان درد آلودم به اندوهی شکیب سوز انباز داشت بختم بسوزد و تخت اختر تیره روزم بر گردد که به هیچ کارم یاری نکردند و پای مردی و دستیاری نیاوردند پای گسسته دست بر دل بار در گل از دوده درویش سر خویش و راه امام زاده قاسم در پیش گرفتم این چیزها و ستیزها که در جرگه شما می گویند و آن بدگمانی ها که کهنه و نو از بزرگان و پرستاران شما می شنوم اگر در راه آرزوی دیدارت شیشه هستی به سنگ آید و فراخ پهنه زیست از تنگ گیری های کشش و خواست گلوگاه نای و سینه چنگ گردد رامش پیوستگی نخواهم و از آن بند گران گزندت رستگی نجویم یکسر مو آبرو و آسایش دوست را به دریا دریا و کوه کوه خون خویش و آرامش دل برابر کنم در جای خود سنگین به پای تلخ و شیرین در کش و سخت و رنگین بزن و نغز و نوشین بخوان اگر من در ره مهرت به ناکامی خاک شوم رشته شب و روز نخواهد گسست و گرد اندوهی بر دامن گردون نخواهد نشست مصرع تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
دوست دیرینه یار بی کینه غوغا نامه به تو پرداخته و هر چه باید در آن یاد فرموده اند هنگام جنبش از خانه فراموش کردم هر چه زودتر دیده بر آن در سایم دیر است ما را از خود اندیشه و پنداری نیست هر چه فرمان تو باشد آن کنیم
