شمارهٔ ۱۵۰ - به دوستی نوشته شد
یغمای جندقیگرامی برادر مهربان آقا محمدرضا را گردش سپهر رام و جنبش ماه و مهر به کام باد گله های تو را که از سر مهر پروردی بود نه از در دلخوری گرامی سرور کامکار میرزا احمد به خوشتر گفتی راز سرود و باز نمود آن نیست که پیمان و پیوندت که بی نیاز از گواه و سوگند است فراموش افتاد و خامه مهر هنگامه خود به خود از نگارش نام وگزارش نامه خاموش نشست هنوز از گرد راه و دردگذرگاه تن نشسته و روان از رنج خستگی آرام نجسته گرفتار سوک برادر شدم و از گردی که پرویزن چرخم ناگه به سربیخت با خاک برابر تا چندی از این پیش پر کنده و پریش کوب آزمای سوگواری بودیم و رنج اندیش اندوه و زاری هم چنان از این بند جان شکار و گزند روان آزار آزادی نخواسته خویشی نزدیک که از در مهرم برادر دیگر بود و با جان گرامی برابر در گذشتچه گویم که زانم چه بر سر گذشت داغ سوگواری تازه شد و نوای ناله و زاری بلند آوازه شمارم همه با اشک و افغان است و گذار افغان و اشکم از کیهان به کیوان ناچار از همه کاری بازماندم و با اندوهی که کوه از شکوهش کمر دزدد انباز شعر
چه رنگ بازم که آگه شود دل تو ز دردم
گواهی ار ندهد اشک سرخ و گونه زردم
اگر روزی دو نامه طرازی را خامه در انگشت و خم اندر پشت نیامد اندیشه پیمان شکستن و پیوند گسستن نفرمایند به خواست بار خدا و پاک روان بزرگان رشته مهر مرا گسستی و سرپنجه روزگار را بر گسلانیدن بند بندگی دستی نیست با همه افسردگی ها ودل مردگی ها که از این دو سوک گردانگیز درد آویزم همدم پیوست است و زنجیر دل و دست گله پردازی و دل نوازی دوست را که از همه راهم روی جان در اوست نگارش این چند سخن رفت هر گونه کاری که سرانگشت ماش گره گشایی تواند بر سرایند و باز نمایند که پذیرای انجام خواهد بود
