شمارهٔ ۱۵۱
یغمای جندقیآقا محسن را باد شادی و زان باد و باغ آزادی بی خزان نامه همراهی آقا اسدالله رسید و پرده از چهر نهفته های نهادت بازگشاد دیدم و رسیدم در سرکار والا به هنگام خود چونانکه باید و کاری گشاید راز خواهم راند و روانش از سرگرانی و نامهربانی باز خواهم جست تا از بیغاره و پریشانی بازت خواند و گرد تیمار که دور از این آستان بر گونه کامت نشسته به آستین دل جویی بازفشاند ولی این را بدان که چون کار چشم به چشمک و بینایی به توتیا و ریش به رنگ و رفتن به دستواره و دست به موم و خوردن به ورزش و جفتی به داور و نوکری به میانداری کشید دست از همه شستن و کناره جستن خوشتر چهر مهر افزای تو رو در سیاهی نهاد و مهر چهرآرای او سر در تباهی در این پیوند او از تو به فرمان خداوندی بندگی خواهد جست و تو بر دستور پیشین از او چشم پرستندگی خواهی داشت این خودآمیز اذر و سیماب است و آویز مرغ شب و مهر جهانتاب هنوز ناپیوسته ساز گسستن است و نبسته تا ز شکستن سود تو در آن است و ما نیز بر آنیم که سودای نوکری درنوردی و به کیش پیشینگان خویش گرد پیشه و کاری گردی
زنهار اندیشه و آرزو دگر کن و دست در دامن آن پیر هاشمی گوهر زن تات به سامان راهی نماند و بی ترکتاز اوارجه ساز شهر و دست انداز پاکار رستا و سودی فزاید کمری تنگ دربند و دستی به چالاکی برگشای از آن فزون جویی ها که نه بر هنجار پیشه وری و پیله گری است خوی در بر و روی برتاب گشایش بخت و فزایش رخت از بار خدای جوی و شادخواری و چرب آخوری درمان گروهی انبوه در آن کشور بی کشت و کار و برگ و بار روز می برند و روزی می خورند ترا نیز راه گذران بسته و آب بازار هست و بود شکسته نخواهد ماند قطعه
از پی آرامش تن کام جان
چند خواهی خواست رنج خویشتن
