شمارهٔ ۱۵۵ - به میرزا اسمعیل هنر نگاشته
یغمای جندقینخستین نامه که سراینده سروای ساز و سامان بود و نماینده دربای پیدا و نهان دیده ودل را دید و دانستی دانش آورد و بینش انگیز گوش گزار و هوش سپار آورد راستی احمد اگر در کارها بدین سختی سست نهاد است و زود سیری و گوشه گیری را بدین سستی سخت ستاد بختی نیک بختی در گل خواهد خفت و دست دوستکامی بر دل خواهد ماند بار دیگرش نیکوخواهی ازین آغاز زشت انجام که پیش آورده و کیش گرفته آگاهی بخش اگر راه از چاه دید و فرگاه از پاگاه گناهش درگذار و در کار تباهش ازین وارونه پویی نگاهی کن چنانچه گوش اندرز پذیرش گران و بر هنجار کوران و کران زیست بازوی دست بالای خود را که فزایش اندیش این کاسته کالاست به دستور دیرین دارای پست و بلند آور و به دستی که دانی و توانی سایه خداوندی برخوار و ارجمند افکن فرد
سرنهم آنچه مرا ورهمه خود چشم من است
به یکی تخم فروشی و به دیوار زنی
در گفت و نگاشت و افکند وداشت و ساخت و سوخت و درید و دوخت و ستد وداد و بست و گشاد هر چه اندیشی گوارای جان و تن است و پذیرای هوش و من خطر را نیز از در پرورش های پدرانه سر رشته کاری سپار و دوش تاب و توشش را بدان دست که پای تواند داشت باری نه سالی پنج تومان از سر دسترنج که درمان رنجش کند و شکسته بند شکنج گردد بی کم و کاست باوی بازرسان و نوشته رسید دریاب بارها در راه و رفتار و کار و کردار بهر در و از هر رهگذر آنچه آموخته بودم و خود به فرمان آزمایش اندوخته نگاشته ام و ترا بدان داشته کمی آویزه گوش افتاد و بسیاری فراموش گشت مرا که پند بزرگان از در نابخردی و خامی با همه دیرینه روزی ها باد است اگر جوانی جهان ناسپرده اندرز من از یاد برد جای رنجش و بیغاره نخواهد بود زالی خرسوار با خداوند رخش نیارد تاخت و گوهر بی بهره از هستی هستی بخش نتواند شد
