شمارهٔ ۱۵۹
یغمای جندقیقبله من روز قربان قرب قربی دست داد و خواست پاک یزدانم با خلان این خطه نشست انگیخت گویی ذوالجناح از میدان آمد یا عبیدالله در ایوان شد زن و مرد پیرامن گرفت و جفت و فردم در دامن آویخت این راه آورد سفر خواست و آن در بایست حضر جست یکی زنبیل در یوزه کشیده و دیگری آجیل هر روزه طلبیدپسر از بختی و باره گفت و دختر از گل و گوشواره خانه از بار یاران عام جوش آمد و غلبات طلب سطوات ادب فراموش فرمود از کف بی زرچه برگ و ساز آید و از مرغ بی پر کدام پرواز الزام روسیاهی کردم واقدام عذرخواهیمعذرت سودی نداد و مغدرت بهبودی آشتی ساز مصاف آورد و صفا سامان خلاف گرفتبیت
جزآنکه به مغلوبه شوم کشته چه تدبیر
صف بسته سپاه مژه و من تن تنها
سرانجام مردی که از منسوبان است و این رمه را چوپان همه را پیمان اسعاف امل بست و مرغ جان مسکین به هزار لیت و لعل از چنگ ایشان رست پس از حرمان مامول و فقدان مسوول این شنعت بی بند و باری زد و آن لعنت عیال آزاری سرود وهمچنین بر خیانت ما دقت ها گرفتند و بر حسرت خود رقت ها نمودند روزی دو از سوز دل لب ها آبله ها داشت و جان ها به حکایت حرمان گله ها اندک اندک به قنبرک بازی و چنبرک سازی قلع مواد مغایرت کردم و قطع فساد منافرت ترک جفا کردند و برگ صفا ساز آوردند مصرع حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
