شمارهٔ ۱۰۷
نریخت ساقی چشم تو ساغری به گلویم جز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت به رویم تو شاد از آنکه به جورم زپافکندی و من خوش بدین که قوت رفتن نماند از آن سر کویم رقیب گفت سگت گفته تا برنجم ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
نریخت ساقی چشم تو ساغری به گلویم جز آنکه خون شد و از جام دیده ریخت به رویم تو شاد از آنکه به جورم زپافکندی و من خوش بدین که قوت رفتن نماند از آن سر کویم رقیب گفت سگت گفته تا برنجم ...
از آتش نی دوزخی افروخته ام وز آن آتش بهشت ها توخته ام این پایگه بلند از آن خدمه پست زآن است که در او سوخته ام
پیش از این که داستان پیک و پیام را نشان و نامی نبود فرسوده روان آرامی داشت و بیچاره دل بی تماشای روی و مویت تیره یا روشن بام وشامی بدین یک نامه که آنهم آزمایش کلک را نگار افتاده نه...
چه شد که خانه به غیر از شرابخانه ندارم در این دیار غریبم غریب و خانه ندارم زمانه مسکنتم داد و خوشدلم که به کویش پی گدایی از این خوبتر بهانه ندارم قیاس کن ز دل پاره پاره ضرب خدنگش د...
در مشرب شور و تلخ پا بستش بین از باده نای و نوش سرمستش بین پا بر سر عرض اگر نهد عذرش به مسکین سر خیک شیره در دستش بین
خوشا و خرما آن روزگاران که دل از جهانی رستگی داشت و با دیدار جان پروردت بستگی درها راز و نیاز از دو سو باز بود و دل را بر خاک پایت دست چهرسایی و بار نماز ای آفتاب هیچ ستاره سایه مه...
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر به شرط آنکه نگیرند این پیاله ز دستم ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند به وج...
زین خر گله میش پوش افزون طلبان بز گیر وجوه وقف روزان و شبان غافل کش از این قوچ شدن مالد شاخ سگ را چو اجل رسد خورد نان شبان
زین العابدین نام مردی مردم بارفروش مازندران از دیرباز بر کیش درویشان بود و نیک اندیش ایشان با پیر راه و پیشوای آگاه حاجی ملارضای همدانی بستگی داشت و جز او از هر که به روزگاری وی ان...
صرف کار ناله کردم عمر چندین ساله را یار یار دیگران شد خاک بر سر ناله را سبحه از دستم ستد طفلی که از مشکین صلیب بر میان زنار بندد زاهد صد ساله را جان شیرین عرضه کردم بر دهانش لب گزی...
نافه زلفی و آیینه جامی کافی است نه مرا چون دگران دعوی چین تا حلب است
نی همین در چار ارکان شش جهت ماتم بپاست کی رواست سرنگون گردی فلک زین عزا هشتم زمین تا نه فلک ماتم سراست کی رواست سرنگون گردی فلک بال قدرت قاصر و دام گرفتاری بلند زین کمند نای آزاد ب...
به پیری مر مرا دل زان جوان رست خلاف کیش از تیری کمان جست توام سودی به خط آسمان پای چه برسایم زدست آسمان دست کشی بر جای ماهی مه به قلاب چو برسازی ز حلقه زلفکان شست بجز از پرنیان ماه...
کعبه که بود به کیش من هستی دوست چاه زنخش زمزم و محراب ابروست میراب لبان و مستجارش بالاست وان سخت سیه دل حجرالاسود اوست
امیدگاها این سال ها که اسمعیل در سمنان بود نامه به هر کس نگاشتم کفالت بدو گذاشتم تا زودتر برساند و پاسخ نغزتر بستاند این هنگام که به ری فرمود معلوم شد ده دوازده نامه که به سرکار آق...
خطر امسال از این مرگ های بی هنگام و کارهای نافرجام رنج فرسود تیماری های جانکاه آمدی و بار اندیش بارهای نادلخواه خسته مشو و دل شکسته مزی فرزندی اسمعیل که امروز شما را پدر است و پیدا...
داد و دهش را به کیش من بنده شش نشان است پیش از خواست دادن بیش از خواست دادن بی خواهش سپاس دادن بی آرزوی پاداش دادن بی اندیشه خشنودی بار خدا دادن با شرمساری و پوزش گزاری دادن جز بدی...
بهار ار باده در ساغر نمی کردم چه می کردم ز ساغر گر دماغی تر نمی کردم چه می کردم هوا تر می به ساغر من ملول از فکر هشیاری اگر اندیشه ی دیگر نمی کردم چه می کردم عرض دیدم به جز می هرچه...
زان زلف و ذقن چیست فلک پیمودن با ناله و از اشک زمین فرسودن این در پی آن باد به چنبر بستن آن از غم این آب به هاون سودن
آتش خرمن منی شبنم کشت دیگران دوزخ من چرا شدی ای تو بهشت دیگران تا کودکی شیرخواره بودی و جای اندیش دامان دایه و آغوش گاهواره با هیچ کست انجمن و در پاس و پرورش تیاق داری جز من نبود چ...
شبان تیره که از تاب زلف یار بنالم به خویش پیچم و همچون گزیده مار بنالم نه آن گلی که به چشم و دلم ز مهر ببخشی اگر سحاب بگریم اگر هزار بنالم شبی سیاه و در او ساز رعد بینی و باران به ...
نه شکوه ز مستقبل و نز ماضی کن خود را به مکافات عمل راضی کن خواهی بکنی چکمه و کفشت نبرند کلاه خویشتن قاضی کن
تاکنون سه چهار بار بار اندیش دیدار سرکاری آمده ام و هر بار بی بهره و ناکام باز شده چون دست مهر گریبان گیراست و پای دلبستگی در زنجیر هم باز به بوی خجسته دیدار گرامی سرور پای از سر خ...
هر جا حدیث عشق تو بیدادگر کنم اول ز ناله گوش نیوشنده کر کنم خود را میان خلق سگ او سمر کنم شاید بدین وسیله خودی معتبر کنم خو کرده ام به حسرت رویت به زیر تیغ چندان امان مده که به روی...