شمارهٔ ۷۹
اثیر اخسیکتیدردی ست درد یار که درمان نمی برد
هر دل که در فتاد بدو جان نمی برد
گفتم ز طیبت او را چندین عتاب چیست
آهسته آ به کار که چندان نمی برد
من در نصیحت دل از آنجا که راستی ست
بسیار جهد کردم و فرمان نمی برد
در خشم شد از این سخن و گفت شادباش
الحق حدیث های تو تاوان نمی برد
گفتم که سایه ار فتدم با رخی چو سیب
یک ذره ز آفتاب درخشان نمی برد
گفتم بمالم آب لب میگونش را ولیک
خود می ز لطف زحمت دندان نمی برد
