شمارهٔ ۸۵
اثیر اخسیکتیبا که گویم راز چون همدم نماند
درد بگذشت از حد و مرهم نماند
نقش یک همدم به من ننمود چرخ
وین بتر کز عمر هم یک دم نماند
تر نگشت از دیده ی گریان من
چرخ را در دیده گویی نم نماند
چون که من قربان به تیغ غم شدم
ای فلک عیدی مکن که ت غم نماند
نیست آیین وفا در شهر ما
من بر آنم خود که در عالم نماند
غمگسار از من بسی غمگین ترست
در جهان گویی دلی خرم نماند
نیم صبری داشت در عالم اثیر
وای او از دست غم کان هم نماند
