شمارهٔ ۹۱
اثیر اخسیکتیتا تولای تو کردم شدم از خود بیزار
با جفای تو خوشم گر تو نگیری آزار
من بگریم تو بخندی چه کنم خوش باشم
تو و آن خنده ی شیرین من و این گریه زار
چون گل و خار ز بستان تو آمد نه رواست
گل چو جان داشتن و خار رهاکردن خوار
منبر اول تو نهی دار به آخر تو زنی
من چو مشغول توام فارغم از منبر و دار
گر تو فریاد رسی دست نیارد بیداد
ور تو زنهار خوری سود ندارد زنهار
عشق گوید برو اینک کفن و اینک تیغ
درد گوید برو اینک سرو اینک دیوار
او عدو پرورد و دوست کند برکت چست
دام اندیشه برافکن سر اقرار برآر
یا ره دشمنی خود به ملامت برگیر
یا حق دوستی من به تمامت بگذار
یا به اسلام درآ خرقه ی اسلام بپوش
یا به کبری شو و در بند به پیکر زنار
