شمارهٔ ۱۴۱
اثیر اخسیکتیچیست شرط عاشقان با بینوایی ساختن
سلطنت را خاک نعلین گدایی ساختن
نرد خدمت باختن با یار و پس در دست او
خوش حریفی پیشه کردن با دغایی ساختن
تک سواره پادشاه کشور جان شو چو خضر
بر سکندر نه صداع پادشایی ساختن
کی فرود آید دلی کان برتر از کیهان بود
هر دو روزه آلت کیهان خدایی ساختن
گر گیای خاص در گاهی مجردوار باش
گر کیا خارج بود رخت کیایی ساختن
طبع را دریوزگی می کن کز او روشن شود
چشم دل را توتیای روشنایی ساختن
دل چو در پیراهن تسلیم شد یاد آیدش
خرقه سالوسی و دلق ریایی ساختن
با وجود خاکپای خاک پاشان شرط نیست
دیده را با وحشت بی توتیایی ساختن
درد حاصل کن که ممکن نیست بی اکسیر درد
از مس اخسیکتی سیم سنایی ساختن
