شمارهٔ ۲۹ - مدح سلطان ارسلان بن طغرل، پس از فتح ابخاز
خسرو توران گشای روی به ایران نهاد خام کمندش لکام بر سر شیران نهاد نیک شناسد جهان آنکه جهان آفرید نام جهانگیر شاه شاه جهان بان نهاد خسرو کیوان خدیو اوست که کیهان خدای منت ایجاد او ب...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خسرو توران گشای روی به ایران نهاد خام کمندش لکام بر سر شیران نهاد نیک شناسد جهان آنکه جهان آفرید نام جهانگیر شاه شاه جهان بان نهاد خسرو کیوان خدیو اوست که کیهان خدای منت ایجاد او ب...
ز میان ببرد ناگه دل من بتی شکرلب به دو رخ برادر مه به دو زلف نایب شب دو کمند عنبرینش ز خم و گره مسلسل دو عقیق شکرینش ز دو گوهر مرکب قدم نظر شکسته رخش از فروغ بی حد گذر سخن ببسته ده...
خواهد که چون سپند در آتش وطن کند مرغابی آنزمان که بود در میان آب اهل بهشت حمله بدوزخ نهند روی گر ز مهریر حشر بدینسان کشد عذاب
محکوم قضا که بنده خوانند او را بر بالش حکم کی نشانند او را گر چرخ نمیرود به کام تو مرنج کو نیز چنان رود که رانند او را
از کف ترکی چو ماه باده خور و باده خواه چشمه لب بی گیاه گوشه خور بی حجاب جان بستاند ز دل جزع وی اندر جفا دل برباید ز جان لعل وی اندر عتاب
ای داده ز آفتاب گداره کلاه را و افزوده بر سپهر و ستاره سپاه را از باغ ملک دست نشان برده تیغ را زی اوج چرخ پای گشان کرده گاه را بیرق فزوده موکب صبح سپید را رونق نهاده رایت شاه سیاه ...
ای پایه شرف ز فلک بر گذاشته مدح تو را زمانه بدل برنگاشته هر روز شاه شرق براین چتر آبگون در ظل رایت تو علم برفراشته مثال تو یک خلف پدر و مادر وجود در صد هزار در نه بزاده نه کاشته در...
هیچ دردی به تو ای مایه درمان مرساد هیچ گردی به تو ای چشمه حیوان مرساد روشن است اینکه تو ماهی و سمند تو سپهر به چنین ماه سپهر آفت دوران مرساد بنده ی آن دهنم از بن دندان که بدو هیچکس...
ای بجایی که پیش صورت تو خانه بشکست نقشبند خرد در نبندد شکسته بند قضا هرکه را دست کین توشکرد جامه یی داد خازن تو مرا که کس از من به نیم جونخرد ور ندوزم مشبک است کزو هفت عضوم برون هم...
امشب منم و وصال آن سرو بلند می را ز لبش چاشنی یی داده به قند ای شب اگرت هزار کار است مرو وی صبح گرت هزار شادی است مخند
هر آن کسوت که بر بالای نعمان الزمان زیبد بر دامن ز دل باید ره جیب از روان زیبد قبای روزگارش پروزی در آستین شاید ردای آفتابش ریشه ی در طیلسان زیبد هر آن کوی کله زرین که چرخ ازاختران...
یاد میدار که از مات نمی آید یاد ای امید من و عهد تو سراسر همه باد نکنی یک طرف از قصه ی من هرگز گوش نه زیم یک نفس از غصه تو هرگز شاد یاوری نیست که با خصم تو بردارم تیغ داوری نیست که...
ای یازده امهات و نه باب نازاده خلف تر از تو فرزند قهر تو دورخ نهاده بر زهر لطف تو سه ضربه داده برقند شیراجم از تو آسمان صید شیر علم از تو آسمان رند خورشید ز خلعتت قبا پوش جمشید بخد...
ایزد دلکی مهر فزایت بدهاد به زین نظری به این گدایت بدهاد خوبی و خوشی و دلفریبی و جمال داری همه جز وفا خدایت بدهاد
در دیده ی زمانه نشان حیا نماند در سینه سپهر امید وفا نماند یک مهره بر بساط بقا کم نهاد کس کز چشم بد حریف بزخم دغا نماند وقت است اگر خراب شود حجره ی هنر چون دزد فتنه حفره زدو کدخدا ...
چو لب افق بخندید و دم صبا بر آمد بمبارکی و شادی غمش از درم درآمد چو رکاب او تهی شد ز سرای پرده جان نعرات انعم الله صبا حکم بر آمد ز پی نثار و تحفه دل و دیده پیش بردم نه نثار لایق ا...
آن سرو خرامان به چمن بازرسید و آن جان سفر کرده به تن بازرسید ضایع نشد این آه شب و گریه روز دولت نظری کرد و بمن بازرسید
رسید کان مروت بقعر گوهر جود رضا بن دین دریای مکرمت محمود سخی کفی که سر بعد چار عنصر را دو نیر است یک انگشت او بمعنی جود برای ختم مروت پس از ولادت او بمهر کرد طبیعت مشیمه های ولود ز...
ای کلک تو بر لوح عطارد زده ابجد عنوان نسب نامه آدم باب وجد هم کاهل هامونی با حلم تو مسرع هم شبرو گردونی با عزم تو معقد بر مفرش صدر تو پی عزت جاوید در سایه قدر تو سر دولت سرمد جز را...
من خاک چنان بادم کو زلف تو جنباند در آتشم از آبی کاندام تو را ماند مه در گرو خوبی از عکس بناگوشت ششدر بفره خواهد اول بر او راند توفیر دل و دیده از روی تو این باشد کاین بیند و خون گ...
باد معلوم رای تو که مرا شهپر شب همی نرنجاند خواهم اندر شرابخانه خاص آنچه بیدار را بخواباند
ما را خط تو داد وفاداری داد سودای سر زلف تو بیداری داد و آن خواب بماند نیز گرد لب او در هجر تو دوشم خط بیزاری داد
کار دو گیتی به کام صدر اجل باد جایگه دشمنانش صدر اجل باد کعبه آمال حرز دولت و دین آنک با شرف او زحل وضیع محل باد نوبت عمر ابد بنام بلندش کوفته در صدر بارگاه ازل باد سایل بی برگ با ...
تدبیر دل مرا نمی خواهد جز صحبت ناسزا نمی خواهد از محتشمی که هست معشوقم پیوند من گدا نمی خواهد هرگه که ز مفلسان سخن گوید دانم که مرا چرا نمی خواهد من عاشق زاهدم و لیکن او زر می خواه...