شمارهٔ ۵
گرچه سوگند آن خوری کاکنون نکوتر دارمت من نیم ز آن ها بحمدالله که باور دارمت

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گرچه سوگند آن خوری کاکنون نکوتر دارمت من نیم ز آن ها بحمدالله که باور دارمت
سری کجاست که تیغ اجل بدو نرسید تنی که راست که حکم ازل بدو نرسید خزانه ایست خلل یافته سرای حدوث قدم سراست که هرگز خلل بدو نرسید حدوث صاحب حکم دو مملکت نشود محال باشد هر دو محل بدو ن...
زهی جناب تو والا مکان نعمت والا ز روی همت عالی فلک نشیب و تو بالا ملوک را همه روزه بدرگه تو تنزه فتوح را همه ساله به حضرت تو تولا بگوش کوس غریو بیان فتح شنوده سعادت تو ز خامش زبان ...
گر نقاب از دورخ براندازد عالم از عافیت بپردازد عرصه روزگار تنک آید باره ی حسن اگر برون تازد بفلک بر زنور عارض او ماه با آفتاب بگدازد عقل بر گوشه بساط عدم همه نقد وجود دربازد بر زمی...
شها چو حلقه بگوش ستانه تو شدم روا مدار که چون حلقه از برون درم به نیم چشم نهانک چو دزد در جلاد ز دور در رخ دربان شاه می نگرم در این میانه فرو مانده ام که چون اورا بیک اشارت از این ...
حسن نباید که بود بیش از این عشق نباید که بود پیش بین آن لب و خط بین تو که گویی فتاد رهگذر مورچه بر انگبین
رمضان سایه رحیل افکند خیمه همچون دل از جهان برکند مهر او بر گر فتمان چو بخار باز چون قطره بر زمین افکند کلک او جمع کردمان چو مداد باز همچون نبشته بپراکند خنده صبح عید جانها را کرد ...
نام تو بهر زبان در افتاد شوری به همه جهان در افتاد در حیرت عارض تو خورشید از طارم آسمان در افتاد هنگام نظاره تو حورا از کنگره ی جنان در افتاد راز تو نهان چگونه دارم کاین قصه بهر زب...
ای ز بزم تو با لطایف خلق پیشه ی گوش و دل شکر رفتن از پی گوش و گردن مدحت عقل شاگرد من بدر سفتن بنده بر در بماند فرمان چیست سخنی باز میتوان گفتن نه چنان لنگری است کز سبکیش همچو دریا ...
چشمم که همیشه جوی خون آید از او همواره مرا بخت نگون آید از او زان ترس بگریم که خیال رخ تو با اشک مبادا که برون آید از او
ای عهد تو چون عهد قضا سرمد وی عمر تو چون عمر ابد ممتد سرمد از چرخ تویی ز آنروی ارزانی به ملکت سرمد رای تو چون قضای خدا الحق بیداد راضدی است در این مرصد ملک از تو چون بدرزید ازچرخ آ...
حسن رویش دیده پرخون می کند عقل واقف نیست تا چون می کند آب می گیرد ز رویش چشم و پس عکس او آن آب گلگون می کند دست حسنش ماه را گیسو کشان از بساط چرخ بیرون می کند جمله تلقین رخ و زلفین...
دعا گوی دولت اثیر آنکه وقتی بخدمت رسیده است درجیش سلطان مبارک ضمیر تو اشعار او را پسندیده و گرده تحسین فراوان بسش داده تعریف و تشریف با تو علای دول پادشاه کهستان علی الجمله بر خاک ...
دل بسته اوست چون جدا مانده از او جان زنده بماناد که وامانده از او دل ماند مرا از او غلط می گویم آن دل بنمانده ست که جا مانده از او
ای شاه شاهزاده سپهرت غلام باد کام جهان ز توست جهانت بکام باد آن دست مال بخش که جانها نثار اوست همواره در بهار طرب سوی جام باد جام از سرشک دیده ی انگور در کفت وز گریه چشم حاسد تو نی...
از تو هر آنچه بر من درویش می رود راضی شدم چو بر همه زین بیش می رود منشین به جور در پس افلاک چون مه ات بر سر گرفته غاشیه در پیش می رود ای تشنه ی جمال تو چشمم به یاد آر که آبت همه به...
چون بدیدم بدیده تحقیق که جهان منزل عناست کنون راد مردان نیک محضر را روی در برقع فناست کنون آسمان چون حریف نامنصف به ره عشوه و دغاست کنون دل فکار است همچو دانه برآنک زیر این سبز آسی...
لطفی است ز لعل دلستان آخر تو یا طاق بقای بر زبان آخر تو گر نیست تمیزی که ببینی ما را روزی به غلط بگوی کان آخر تو
افدیک یا خیر البشر ای تاج عالم بلکه سر چونت فتاد اینجا گذر این المقام ایش الخبر چون گفت شرعت طرقوا شاها بمیدان شو زکو از دوستان بربای کاو از دشمنان بردار سر نو کن روش را داستان بشک...
جهان پیر باز از دست نیسان خرقه می پوشد مبارک بادش ار بر دردخواران زهد نفروشد قبای سبزه می بینی صبا کسوت همی دوزد ردای سرو می دانی چمن خلعت همی پوشد شکوفه زیر لب بر ساغر خیری همی خن...
ای در زده بدامن بیداد چرخ دست از دست تو دریده گریبان خویشتن بیرسمی است پیشه دوران و از توهم رسمی دگر مبادبرون زان خویشتن
تا از بر من برفتی ای بینایی ز اندیشه هجر تو شدم شیدایی تا تو بسلامت ای صنم باز آیی ما و غم و کنج خانه و تنهایی
چون خرقه گشت بر کتف شب ردای قار شد غرق در غلاله زر فرق کوهسار متواریان پرده غنچه شدند زود گلهای رخ گشاده بر این سبزه جویبار از توتیای شام تهی مانده چشم ماه پر شد ز کیمای ضیا خاک را...
با سرو قدت چمن بسوزد وز مشک خطت ختن بسوزد جایی ست جهان تو که آنجا شهبال عقاب ظن بسوزد عشاق تو را ز شعله دل بر تن همه پیرهن بسوزد هر صبح ز آه آتشینم چون صبح همه دهن بسوزد در زاویه ی...