شمارهٔ ۶ - مدح
مرزبان خطه ی اول فلک معزول باد حاش لله گر برین در گه ندارد انتما منشی دیوان ثانی چاکر طغرای توست بر فلک زان خامه و خطش روان است و روا مطرب عشرت گه ثالت نشیند توبه کار گر نه تمکین ی...

اثیرالدین ابوالفضل محمد بن طاهر اخسیکتی معروف به اثیر اخسیکتی (زادهٔ سال نامعلوم در اخسیکت، درگذشته به سال ۶۰۹ هجری قمری در خلخال) از شاعران مشهور سدهٔ ششم هجری است. اثیر در شهر اخسیکت زاده شد که در قرن ششم یکی از شهرهای آباد ماوراءالنهر در منطقهٔ فرغانه در شمال رود سیحون بودهاست. اثیر سخنوری را در همانجا آغاز کرد. با حملهٔ ترکان غز و زوال دولت سنجری و پریشانی خراسان که خود از آن با عنوان «وحشت خراسان» یاد میکند، نواحی شرقی ایران را ترک گفت و به نواحی غرب و شمال غرب ایران روی آورد. نخست در همدان به دربار غیاثالدین محمد بن ملکشاه سلجوقی (۵۵۵ ه.ق) پیوست و سالهای متمادی او و جمعی از وزیران و امیران دربارش را مدح گفت. در لشکر غیاثالدین محمد، با علاءالدین عربشاه (۵۸۴ ه.ق) حاکم کُهستان آشنا شد. عربشاه شعر اثیر را پسندید و او را نواخت. اثیر مدت زیادی از عمر خود را به تفاریق در همدان و کُهستان در دستگاه عربشاه بود. اثیر اخسیکتی با شاعران بزرگ همعصر خود همچون خاقانی شروانی، نظامی گنجوی، رشید وطواط، مجیر بیلقانی و ظهیر فاریابی مراودات و معارضاتی داشتهاست. اثیر بعضی از قصاید خاقانی را جواب گفته و پایه خود را بالاتر شمرده است. همچنین حکایتی در مورد ملاقات این دو شاعر در دست است که کمابیش بوی افسانه دارد. نویسندگان معاصر اثیر، به رقابت میان او و مجیر بیلقانی اشاره کردهاند. اثیر، یکجا در یکی از اشعارش مجیر را دزد شعر خود خوانده است: «از برای خدای خواجه مجیر/ کاروانهای شعر من چه زنی؟». رقابتهای شعری اثیر اخسیکتی و مجیر بیلقانی گاه باعث کدورت ممدوحین ایشان، قزل ارسلان و محمد جهان پهلوان، که برادر بودند، نیز میشد. دیوان اشعار اثیر از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان (بر اساس تصحیح دکتر رکنالدین همایون فرخ منتشر شده به سال ۱۳۳۷ هجری شمسی) در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
مرزبان خطه ی اول فلک معزول باد حاش لله گر برین در گه ندارد انتما منشی دیوان ثانی چاکر طغرای توست بر فلک زان خامه و خطش روان است و روا مطرب عشرت گه ثالت نشیند توبه کار گر نه تمکین ی...
جان نقش رخ تو بر بصر دارد تن نیز غم تو بر جگر دارد من خاک دل خودم که از عزت خاک قدم تو تاج سر دارد در خدمت تو زمانه معذور است کز رحمت خویش بیشتر دارد هر کاو رخ و زلف آنچنان بیند کی...
وحی صریحی ز آسمان سعادت آیت حق در نظام شان معانی مسند تو وقف پیشگاه حقایق جای خرد طرف آستان معانی بر فلک رای تو مدار مدارج بی فلک از رای تو معان معانی پر صور و باهزار دیده جهان بین...
شبها ز تو من دور و تو یار دگری من در غم تو تو غمگسار دگری سودای تو تا به روز هم خوابه ی من تو خفته به ناز در کنار دگری
ای بزم جهان آرا ای جشن جنان پیکر در رشک رخت حورا در رشک میت کوثر از ابروی ایوانت برماه زده کله وز چهره دیوارت در خلد گشاده در بر شمسه ی شنکرفی رانده شکنت زنکار بر زورق زنگاری کشته ...
وصلش مرا قرین سعادت نمی کند چون بیند التفات زیادت نمی کند خوی زمانه دارد از آن در ره وفا بسیار می بکوشم و عادت نمی کند بیمار اوست دل نه بدین ست نالشم زان ناله می کند که عیادت نمی ک...
در رزم بر فلک زنی ار پر دلی کند آنجا که سرکشان بزمین درکشند پای بندند بر خراج بحار آنکه هر بهار گرددزابرهم چو صدف گون گهر نمای این خود بهانه یی است بگریدفلک همی با صد هزار دیده ز ت...
از جان که نداشت هیچ سودم تو بهی در دل که فرو گذاشت زودم تو بهی از دیده که نقش تو نمودم تو بهی دیدم همه را و آزمودم تو بهی
زهی مناقب مجد تو در جهان مشهور بدور دولت تو رایت هدی منصور کمینه پایه ز جاه تو هامه افلاک کهینه بنده ز خیل تو قیصر و فغفور فروغ جبهت تو خنده ها زده بر ماه سواد سایه تو طعنه ها زده ...
از عشق تو بوی خون همی آید دم نتوان زد که چون همی آید هر بار دل آمدی کم از غم هات این بار غمت فزون همی آید چشم تو خدنگ بر کمان دارد مانا که به عزم خون همی آید بینایی چشم عقلت چندان ...
بازوی ملک نیامیخت چو تو شمشیری خامه و هم نیانگیخت چو تو تمثالی از سرا پرده ی جاه تو هوا دهلیزی وز ترازوی وقار تو زمین مثقالی زخمه ی گرز وصلیل سرتیغت زعراق بخراسان وری افتاد ظفر را ...
با صحبت جان بوصل جانان نرسی بر مور نشسته بر سلیمان نرسی این قصه بپایان نرسد از محنت تا پیشتر از قصه بپایان نرسی
ای جزع تو هم نیام و هم خنجر وی لعل تو هم شراب و هم ساغر از نقش تو نغز خامه ی مانی وز روی تو تیره کلبه آذر خوی کرده زطیره عذارت مه تر گشته ز خجلت لبت شکر با زلف تو کفر گشته در بالش ...
دل ز دست غمت به جان نجهد عقل جز خسته بر کران نجهد خاک پاشی چو تو ندیدم من کز کفت باد رایگان نجهد از لبت هر که گوهری طلبد به هزاران هزار کان نجهد نتواند گریخت از تو دلی تا به حیلت د...
ای خاک چو کان دل توانگر داری تا در شکم آن عزیز گوهر داری ترسم که بحشر هم ز دستش ندهی گر هیچ ندانی که چه در بر داری
سماک قدرا افلاک قدر تا تویی آنک به تیغ قادر بیچون قضای مقدوری دماغ چرخ که پر بادکبر سلطنت است به پیش امر تو تن در دهد به مأموری سواد طره توقیع تو بر آتش رشک سیاه چرده کند مشک را ز ...
بزمی است ز لطف خلد پیکر حورانش بکف در آب کوثر آبی که خوی خجالت او سر بر زند از جبین آذر ساقی ز سواد شب فکنده صد سلسله بربوده منور لعلش بر بوده آب لاله جز عش بنشانده باد عنبر در فرق...
باز مرا عشق کهن تازه شد باز ز من شهر پر آوازه شد دل ز برم رخت سفر بار کرد جان ز پی اش تا در دروازه شد رنج دل سوخته از حد گذشت درد دل ریش ز اندازه شد عشق اثیر ار چه کهن گشته بود مژد...
ای فکرت تو بکام کرده بالای زمانه در زبانی مرگ از کف خنجر تو جسته با صد حیلت زنیم جانی تا صدر جهان پیربنشست چون بخت تو به نشین جوانی زنجیر گسل بنات حزمت نیلی بندد بر آسمانی از بازوی...
خاتون زمان به دست شبگیر برداشت ز چهره پرده قیر شب کحل شد و چو مردم کهل آمیخت سواد قیر با شیر نور رخ یوسف سماوی پر تاب زد از معقر بیر چشم خوش اختران فرو بست از غمزه به خنده تباشیر س...
چو از سوگ من باز گردند قومی نهاده به خاک اندر اخسیکتی را بیامرز یارب مر آن را که گوید بیامرز یارب مر اخسیکتی را
هر محتشمی پایه ی عشق تو ندارد هر پر جگری تاب عتاب تو نیارد زودا که شود در خم چوگان بلاگوی آن سر که سرش ناخن سودای تو یارد در باغ امل عشق تو پاداش اجل شد هرکس درود هرچه در آنجا که ب...
ای گهرپاک کز خزاین افلاک بر سر بازار آخشیج فتادی آب جواهر بلون چهره ببردی داد طراوت به حسن و ملح بدادی در دل یاقوت خون زغبن گره شد چون تونقاب مشیمه باز گشادی در شرف خاندان فضل فزود...
سنبل بدمید از گل آن سر و صنوبر آباد صنوبر به چنان سنبل نوبر از غیرت آن گل سرانگشت گزان ورد در سایه آن سر و برخسار دوان خور آن حلقه زر چیست بر آن زلف و بنا گوش و آن سنبل تر چیست بر ...