بخش ۱ - المقاله التاسعه عشر
ترا در ره بسی ریگست ای دوست ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست ز یک یک ریگ اگر تو می کشی بار بسی به زانک از کوهی بیک بار هوا و کبر و عجب و شهوت و آز دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز همه سر
۱۵ شعر از عطار نیشابوری
ترا در ره بسی ریگست ای دوست ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست ز یک یک ریگ اگر تو می کشی بار بسی به زانک از کوهی بیک بار هوا و کبر و عجب و شهوت و آز دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز همه سر
به راهی بود چاهی بس خجسته رسن را در دو سر در دلو بسته چو از بالا تهی دلوی درآمد ز شیب او یکی پر بر سرآمد مگر می شد یکی سرگشته روباه در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه چو دید آن دلو شد د
مگر آن گربه در بریانی آویخت ربود از سفره بریانی و بگریخت یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد مگر آن گربه را ناگه بگیرد عزیزی آن بدید از دور ناگاه که می زد گربه را آن مرد در راه بدو گفت ای ز
حکایت کرد ما را نیک خواهی که در راه بیابان بود چاهی از آن چه آب می جستم که ناگاه فتاد انگشتری از دست در چاه فرستادم یکی را زیر چه سار که چندانی که بینی زیر چه بار همه در دلو کن تا
زنی بد پارسا شویش سفر کرد نه شویی و نه برگی داشت در خورد یکی گفتش بتنهایی و خواری نه نانی نه زری چون می گذاری زنش گفتا که تنها نیستم من که اندر قربت مولیستم من مرا بی شوی روزی به ش