بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریبه راهی بود چاهی بس خجسته
رسن را در دو سر در دلو بسته
چو از بالا تهی دلوی درآمد
ز شیب او یکی پر بر سرآمد
مگر می شد یکی سرگشته روباه
در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه
چو دید آن دلو شد در دلو تن زد
به دستان دست محکم در رسن زد
یکی گرگ کهن شد با سر چاه
درون چاه دید افتاده روباه
به روبه گفت اگر مشتاق مایی
فرو آیم بگو یا تو برآیی
اگر از چه برون آیی ترا به
درین صحرا چو من گرگ آشنا به
جوابش داد آن روباه دل تنگ
که من لنگم تو به کآیی بر لنگ
نشست آن گرگ در دلو روان زود
روان شد دلو چون تیر از کمان زود
همی چندان که می شد دلو در چاه
به بالا می برآمد نیز روباه
میان راه چون درهم رسیدند
