شمارهٔ ۸۵
ای شمع اگرچه مجلس افروخته ای اما تن نرم و نازکت سوخته ای تو سر زده در دهان گرفتی آتش نفط اندازی از که در آموخته ای
۱۱۲ شعر از عطار نیشابوری
ای شمع اگرچه مجلس افروخته ای اما تن نرم و نازکت سوخته ای تو سر زده در دهان گرفتی آتش نفط اندازی از که در آموخته ای
ای شمع چو تو هیچ کس آشفته ندید در سوز یکی مست جگر تفته ندید هرگز چشمی در همه آفاق چو تو یک سوخته ز سر برون رفته ندید
ای شمع مگر چنان گمانت افتادست کاتش ز زبان در دل و جانت افتادست هر دم گویی در دلم آتش افتاد این چه سخنی است کز زبانت افتادست
از آه دلم کام و زبان میسوزد چه کام و زبان همه جهان میسوزد ای شمع اگر بسوزدت تن سهل است زیرا که مرا جمله جان میسوزد
ای شمع بلا در تو اثر خواهد کرد و اشکت همه دامن تو تر خواهد کرد سر در آتش نهاده آگاه نیی کاین کار سر از کجا به در خواهد کرد