شمارهٔ ۵۱
شمع آمد و گفت این سفر افتاد مرا کز رفتن آن صد خطر افتاد مرا سر در کنبم تمام گویی که نبرد این کار نگر که در سر افتاد مرا
۱۰۱ شعر از عطار نیشابوری
شمع آمد و گفت این سفر افتاد مرا کز رفتن آن صد خطر افتاد مرا سر در کنبم تمام گویی که نبرد این کار نگر که در سر افتاد مرا
شمع آمد و گفت شهر پر خنده ماست ابر از سر درد نیز گرینده ماست چون من ز سر راستیی بر پایم سر میفکنندم که سرافکنده ماست
شمع آمد و گفت داد من باید خواست کز آتش سوزنده بماندم کم و کاست تا در سر من نشست ناگه آتش گویی تو که دل بود که از من برخاست
شمع آمد وگفت آمدهام شب پیمای تا بو که از آتش برهم در یکجای آتش چو به پای رفت شد عمر به سر برگفتمت این حدیث از سر تا پای
شمع آمد و گفت سوز من گر دانی چندین بنسوزیم درین حیرانی چندین چکنی دراز اشک افشانی تا گرد کنم به دست سرگردانی