شمارهٔ ۹۵
شمع آمد وگفت سوز جان خواهم داشت تا روز مصیبت جهان خواهم داشت هر اشک که بود با کنار آوردم یعنی همه نقد در میان خواهم داشت
۱۰۱ شعر از عطار نیشابوری
شمع آمد وگفت سوز جان خواهم داشت تا روز مصیبت جهان خواهم داشت هر اشک که بود با کنار آوردم یعنی همه نقد در میان خواهم داشت
شمع آمد و گفت گه دلم مرده شود گه در سوزم عمر به سر برده شود چون در دهن آب گرمم آید بیدوست بر روی ز باد سردم افسرده شود
شمع آمد و گفت جور عالم برسد وین سوختن و اشک دمادم برسد من در آتش میروم آتش در من چون من برسم آتش من هم برسد
شمع آمد و گفت از سر دردی که مراست اشک افشانم بر رخ زردی که مراست هر چند که اشک من ز آتش خیزد افسرده شود از دم سردی که مراست
شمع آمد و گفت ماندهام بیخور و خفت وز آتش تیز در بلای تب و تفت گرچه بنشانند مرا هر سحری هم بر سر پایم که بمی باید رفت