(۱) حکایت سرپاتک هندی
به هندستان یکی را کودکی بود که عقلش بیش و عمرش اندکی بود ز هر علمی بسی تحصیل بودش ازان بر هر کسی تفضیل بودش اگرچه بود در هر علم سرکش ز جمله علم تنجیم آمدش خوش در آنجا وصف شاه چینیا
۶ شعر از عطار نیشابوری
به هندستان یکی را کودکی بود که عقلش بیش و عمرش اندکی بود ز هر علمی بسی تحصیل بودش ازان بر هر کسی تفضیل بودش اگرچه بود در هر علم سرکش ز جمله علم تنجیم آمدش خوش در آنجا وصف شاه چینیا
وزیری را یکی زیبا پسر بود که ماه از مهر او زیر و زبر بود جمالش ختم کرده دلبری را چشیده لب زلال کوثری را به خوبی همچو ابرو طاق بوده به نرگس ره زن عشاق بوده یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد
در افتادند در شهری سپاهی گریزان شد نهان زان شهر شاهی بشهری شد بگردانید جامه نه خاصه باز دانستش نه عامه بجای آورد او را آشنایی بدو گفتا چرایی چون گدایی بگو آخر که من شاهم بایشان چرا
یکی شهزاده چون مه پاره بود که مهر از رشک او آواره بود اگر خورشید روی او بدیدی چو مصروع از مه نو می تپیدی چو پیشانیش لوح سیم بودی برو از مشک جیم و میم بودی چو جیم و میم پیچ و خم گرف
مگر محمود با پنجه سواری به ره در باز می گشت از شکاری یکی خیمه دران ره درگشادند شکاری را بر آتش می نهادند بره در شاه پیری ناتوان دید که بارش پشته هیزم گران دید بر او رفت محمود از تر
پسر گفتش دلم حیران بماندست که بی شه زاده پریان بماندست چو آن دختر محیا و عزیزست بگو باری بمن تا آن چه چیزست که من نادیده او را در فراقش چو شمعم جان بلب پر اشتیاقش پدر گفت این حکایة