(۱) حکایت سرپاتک هندی - عطار نیشابوری | ناهید(۱) حکایت سرپاتک هندی
عطار نیشابوریبه هندستان یکی را کودکی بود
که عقلش بیش و عمرش اندکی بود
ز هر علمی بسی تحصیل بودش
ازان بر هر کسی تفضیل بودش
اگرچه بود در هر علم سرکش
ز جمله علم تنجیم آمدش خوش
در آنجا وصف شاه چینیان بود
ز حسن دخترش آنجا نشان بود
به یک ره فتنه آن دلستان شد
که آسان بر پری عاشق توان شد
حکیمی بود در شهری دگر دور
که در تنجیم و در طب بود مشهور
ندادی در سرا کس را رهی باز
نبودی هرگزش در خانه دمساز
ازان تنها نشستی تا دگر کس
نداند علم او او داند و بس
پدر را گفت آن کودک که یک روز
بود کانجا به بینم چهره دوست
که تا گردم ز هر علمی خبردار
پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند
که او ره باز می ندهد کسی را
چو تو بود آرزوی وی بسی را
که می ترسد که گر یابد کسی راه
ز علم و حکمت وی گردد آگاه
پسر گفتا که آنجا بر نهانم
که من خود حیلت این کار دانم
پسر شد با پدر القصه در راه
ز دل کینه برون کن مهربان شو
بدو گو کودکی دارم کر و لال
چنین بار گران بر گیر از من
بیندازد به حرمت جامه خواب
اگر بیرون روی در بسته دارد
به غایت زیرک ست اما کر و لال
مگردان ناامیدم از همه حال
چنین کس گر کسی برهان نماید
که تا آخر حکیمش در پذیرفت
که بشناسد که تا هست او کر و لال
چو کودک خورد حالی تن فرو داد
طبیبی را ز در بیرون شد استاد
بجست از جای آن کودک بایستاد
بدانست او که هست آن امتحانش
که مست خواب خواهد کرد جانش
به گرد خانه همچون باد می گشت
به کار خویشتن استاد می گشت
ازان می گشت وزان بود آن شتابش
کزان دارو نگیرد بو که خوابش
چو آمد اوستاد و کرد در باز
هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز
میان خواب بانگ خفته می کرد
نه خود را مست و نه آشفته می کرد
چو استاد آمد و بنشست بر جای
فرو بردش درفشی سخت در پای
بجست از جای کودک پس بیفتاد
به زاری همچو گنگان کرد فریاد
چو بیرون آمدی بانگ از دهانش
میان بانگ ازو پرسید استاد
که ای کودک نگویی تا چه افتاد
چو کرد آن امتحان استاد محتال
یقینش شد که هم کرست و هم لال
چه گویم روز و شب ده سال پیوست
دران خانه بدین تدبیر بنشست
اگر بیرون شدی از خانه استاد
کتابش می گرفتی سر به سر یاد
بسی گفتی ز هر علم او شنیدی
نوشتی چون شدی در خانه تنها
به هر علمی چنان استاد شد او
که از استاد خود آزاد شد او
نه چشم کس بر آنجا اوفتادی
به دل می گفت آن کودک که پیداست
که آن چیزی که می جویم من آنجاست
ولی زهره نبود آن در گشادن
که چیزی در سر این شاهزاده ست
کزان شه زاده از پای اوفتاده ست
به علم آن کسی را نیست راهی
وگرنه زار خواهد مرد امروز
ازان علت نبود آن کودک آگاه
چو استادش روانه گشت در راه
روان شد کودک و چادر برافکند
که تا خود را بدان منظر درافکند
چو رفت القصه پیش شاه استاد
به بالایی بلند آن کودک استاد
دران پرده که شه بیرون سر داشت
ورم بود و درو یک جانور داشت
همه مویش بچید و پرده بشکافت
چو خرچنگی درو جنبنده ای یافت
فرو برده به دیگر پرده چنگال
که تا او را براندازد ز پرده
چو آهن بیشتر بردی فرا پیش
فرو می برد او چنگل بسر بیش
ز بالا آن همه شاگرد می دید
به آخر صبر او زان کار برسید
زبان بگشاد کای استاد عالم
به آهن می کنی این بند محکم
ز غصه جان بدان عالم فرستاد
چو مرد آن مرد کودک را بخواندند
به اعزازش بجای او نشاندند
به داغ آن جانور را دور انداخت
ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت
چو بهتر گشت شاه از دردمندی
نهادش نام سر پاتک به هندی
بسی زر دادش و خلعت فرستاد
بدو بخشید جای و رخت استاد
در آنجا دید وصف روی معشوق
کتابی کان بود در علم تنجیم
همه برخواند و شد استاد اقلیم
به آخر ز آرزوی آن دل افروز
نبودش صبر یک ساعت شب و روز
نشست و شد ز هر سو خط روانش
عزیمت خواند تا بعد از چهل روز
پدید آمد پری زاد دل افروز
بتی کز وصف او گوینده لال ست
چه گویم زانکه وصف او محال ست
چو سر پاتک ز سر تا پای او دید
تعجب کرد ازان و گفت آنگاه
چگونه جا گرفتی جانم ای ماه
جوابش داد آن ماه دل افروز
که با تو بوده ام من ز اولین روز
منم نفس تو تو جوینده خود را
اگر بینی همه عالم تو باشی
ز بیرون و درون همدم تو باشی
حکیمش گفت هست از نفس معلوم
که مار ست و سگ ست و خوک آن شوم
بدین خوبی به نفس کس نمانی
بتر از خوک و سگ صد باره باشم
ولی چون مطمینه گشتم آنگاه
کنون نفس توام من ای یگانه
مرا اماره خوانند اهل ایمان
اگر شیطان مسلمان گردد اینجا
همه کاری به سامان گردد اینجا
چو چندان رنج برد آن مرد طالب
که تا شد جان او بر نفس غالب
کسی کاو سر جان خواهد ز دلخواه
بسا رنجا که او بیند درین راه
کنون تو ای پسر چیزی که جستی
همه در تست و تو در کار سستی
اگر در کار حق مردانه باشی
تو باشی جمله و هم خانه باشی
تویی بی خویشتن گم گشته ناگاه
که تو جوینده خویشی درین راه
تویی معشوق خود با خویشتن آی
مشو بیرون ز صحرا با وطن آی
ازان حب الوطن ایمان پاک ست
که معشوق اندرون جان پاک ست