(۱) حکایت شبلی با مرد نانوا
مگر بوده ست جایی نانوایی که بشنید او ز شبلی ماجرایی بسی بشنیده بود آوازه او ندیده بود روی تازه او بسی در شوق او بنشسته بودی که او را عاشقی پیوسته بودی نبود او عاشقش از روی دیدن ولی
۱۲ شعر از عطار نیشابوری
مگر بوده ست جایی نانوایی که بشنید او ز شبلی ماجرایی بسی بشنیده بود آوازه او ندیده بود روی تازه او بسی در شوق او بنشسته بودی که او را عاشقی پیوسته بودی نبود او عاشقش از روی دیدن ولی
یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت امام القصه چون برداشت آواز همی آن غر نبیدن کرد آغاز کسی بعد از نماز از وی بپرسید ک
شبی در مسجدی شد نیک مردی که در دین داشت اندک مایه دردی عزیمت کرد آن شب مرد دلسوز که نبود جز نمازش کار تا روز چو شب تاریک شد بانگی برآمد کسی گفتی بدان مسجد درآمد چنان پنداشت آنمرد ن
مسیح پاک کز دنیا علو داشت بسی دیدار دنیا آرزو داشت مگر می رفت روزی غرقه نور بره در پیر زالی دید از دور سپیدش گشته موی و پشت او خم فتاده جمله دندانش از هم دو چشمش ازرق و چون قیر روی
یکی رهبان مگر دیری نکو کرد درش در بست و یک روزن فرو کرد در آنجا مدتی بنشست در کار ریاضت ها به جای آورد بسیار مگر بوالقاسم همدانی از راه درآمد گرد آن می گشت ناگاه ز هر سویی بسی می د