(۴) حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی
عطار نیشابورییکی رهبان مگر دیری نکو کرد
درش در بست و یک روزن فرو کرد
در آنجا مدتی بنشست در کار
ریاضت ها به جای آورد بسیار
مگر بوالقاسم همدانی از راه
درآمد گرد آن می گشت ناگاه
ز هر سویی بسی می دادش آواز
نیامد هیچ رهبان پیش او باز
علی الجمله ز بس فریاد کاو کرد
ز بالا مرد رهبان سر فرو کرد
بدو گفتا که ای مرد فضولی
من سرگشته را چندین چه شولی
چه می خواهی ز من با من بگو راست
به رهبان گفت شیخ آنست درخواست
که معلومم کنی از دوست داری
که تو اینجایگه اندر چه کاری
زبان بگشاد رهبان گفت ای پیر
کدامین کار ترک این سخن گیر
