(۱) حکایت بچّۀ ابلیس با آدم و حوّا علیه السلام
حکیم ترمذی کرد این حکایت ز حال آدم و حوا روایت که بعد از توبه چون با هم رسیدند ز فردوس آمده کنجی گزیدند مگر آدم بکاری رفت بیرون بر حوا دوید ابلیس ملعون یکی بچه بدش خناس نام او بحوا
۱۵ شعر از عطار نیشابوری
حکیم ترمذی کرد این حکایت ز حال آدم و حوا روایت که بعد از توبه چون با هم رسیدند ز فردوس آمده کنجی گزیدند مگر آدم بکاری رفت بیرون بر حوا دوید ابلیس ملعون یکی بچه بدش خناس نام او بحوا
کسی پرسید از ابلیس کای شوم چو ملعونی خویشت گشت معلوم چرا لعنت چنین در جان نهادی چو گنجی در دلش پنهان نهادی چنین گفت او که لعنت تیر شاهست ولی اول نظر بر جایگاهست نظر باید در اول بر
بزرگانی که سر در چرخ سودند همه در خدمت محمود بودند شه عالم بایشان کرد رویی که در خواهید هر یک آرزویی ز شهر و مال و ملک ومنصب و جاه بسی در خواستند آن روز از شاه چو نوبت با ایاز آمد
چو شبلی را زیادت گشت شورش فرو بستند در قیدی به زورش گروهی پیش او رفتند ناگاه به نظاره باستادند در راه به ایشان گفت شبلی سخن ساز که چه قومید بر گویید هین راز همه گفتند خیل دوستانیم