(۱) حکایت سلطان محمود با پیرزن
مگر سلطان دین محمود غازی به تیزی با سپه میراند تازی بره در بیوه را دید جایی ببسته رقعه را بر عصایی ز دست ظالمان او داد می خواست وزان فریادرس فریاد می خواست چو دید آن پیرزن را شاه ع
۱۵ شعر از عطار نیشابوری
مگر سلطان دین محمود غازی به تیزی با سپه میراند تازی بره در بیوه را دید جایی ببسته رقعه را بر عصایی ز دست ظالمان او داد می خواست وزان فریادرس فریاد می خواست چو دید آن پیرزن را شاه ع
چو سنگ و آهن افتادند درکار زهر دو آتشی آمد پدیدار درآمد سوخته کز سوز می زیست زبان بگشاد آتش گفت هین کیست جوابش داد آنجا سوخته باز که هستم آشنا ای یار دمساز پس آتش گفت کارم روشناییس
چنین کرد آن قوی جان نکو عقل ز خواجه بوعلی فارمد نقل که مردی را خدا فردا بمحشر دهد نامه که هین بر خوان و بنگر چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت درو نه معصیت بیند نه طاعت زبان بگشاید و
چنین نقلی درستست از پیمبر که حق گوید بشخصی روز محشر که ای بنده بیا و نامه برخوان که تا چه کرده عمری فراوان چو بنده نامه برخواند سراسر نه بیند جز معاصی چیز دیگر چو در نامه نه بیند ج
مگر سلطان دین محمود پیروز سپه را خواست دادن عرض یک روز نبود آنجایگه حاضر ایاسش طلب می کرد شاه حق شناسش کسی شاه از برای او فرستاد که شاه اینجا برای تو باستاد بیا کاینجایگه عرض سپاهس