(۱) حکایت سلطان محمود با پیرزن
عطار نیشابوریمگر سلطان دین محمود غازی
به تیزی با سپه میراند تازی
بره در بیوه را دید جایی
ببسته رقعه را بر عصایی
ز دست ظالمان او داد می خواست
وزان فریادرس فریاد می خواست
چو دید آن پیرزن را شاه عالی
نکردش التفات و رفت حالی
مگر محمود آن شب دید در خواب
که بود افتاده درچاهی بگرداب
همی آن پیرزن گشتی پدیدار
برای او عصا کردی نگونسار
بدو گفتی که دستی در زن ای شاه
برآی از قعر این گرداب و این چاه
زدی شه در عصای زال دستی
وزان چاه بلا آسان برستی
