بخش ۱ - المقالة الحادیة و العشرون
سالک شوریده پاک اعتقاد آمد از دریا برون پیش جماد گفت ای افسرده از برد الیقین گاه سنگ و گاه آهن گه نگین از یقین هم ثابتی هم ساکنی نقد عالم چون تو داری ایمنی چون زمعدن میرسی پاک از م
۱۳ شعر از عطار نیشابوری
سالک شوریده پاک اعتقاد آمد از دریا برون پیش جماد گفت ای افسرده از برد الیقین گاه سنگ و گاه آهن گه نگین از یقین هم ثابتی هم ساکنی نقد عالم چون تو داری ایمنی چون زمعدن میرسی پاک از م
پیش حیدر آمد آن درویش حال کرد ازان دریای دانش سه سؤال گفت از هفتاد فرسنگ آمدم هین جوابم ده که دلتنگ آمدم چیست درویشی و بیماری و مرگ داد حیدر سه جواب او ببرگ گفت درویشی تو جهل آمدست
ابن سیرین گفت جانم در جسد بر کسی هرگز نبرد الحق حسد زانکه نیست از دو برون حال ای اخی یا بهشتیست این کس ویا دوزخی گر بهشتیست او پس آن چندان کمال کو بخواهد یافت آنگه بی زوال آن همه ا
نان پزی دیوانه و بیچاره شد وز میان نان پزان آواره شد شهر میگشتی چو پی گم کرده گرده میخواستی بی کرده سایلی پرسید ازو کای حیله جوی گرده بی کرده چون باشد بگوی گفت تا من پختمی یک گرده
میگریست آن بیدل دیوانه زار آن یکی گفتش چرایی اشکبار گفت گیرم میشکیبم برهنه چون نگریم زانکه هستم گرسنه گفت اگرچه میکند نانت هوس چون زگرسنگی بگرید چون تو کس گفت آخر چون نگریم ده تنه