بخش ۱ - المقالة الرابعة و العشرون
سالک طیار شد پیش طیور گفت ای پرندگان نار و نور ای برون جسته ز دام پر بلا صف کشیده جمله فی جوالسما هم زفان مرغ در شهر شماست هم نوا و نور از بهر شماست زآشیان بی صفت پریده اید در جهان
۸ شعر از عطار نیشابوری
سالک طیار شد پیش طیور گفت ای پرندگان نار و نور ای برون جسته ز دام پر بلا صف کشیده جمله فی جوالسما هم زفان مرغ در شهر شماست هم نوا و نور از بهر شماست زآشیان بی صفت پریده اید در جهان
گفت محمود آن جهان را پادشاه در شکاری دور افتاد از سپاه در دهی افتاد ویران سر بسر پیر زالی دید پیش رهگذر گاو میدوشید رویی چون بهی گفت ای زن شربتی شیرم دهی پیرزن گفتش که ای میر اجل ش
شهریاری بود عالی شیوه در جوارش بود کنج بیوه بیوه هر روزی برافکندی سپند در تعجب ماندی شاه بلند خادمی را خواند روزی شهریار داد صد دینارش از زر عیار گفت رو این پیرزن را ده زشاه پس بپر
چون به چین افتاد اسکندر ز راه داشتش فغفور چین در چین نگاه کرد بزمی آنچنان شاهانه راست کان صفت ناید بصد افسانه راست چند کاسه پیش اسکندر نهاد پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد گفت بسم ال
عامربن قیس قطب نه فلک تره یک روز می زد بر نمک پس خوشی میخورد بی نان تره او مینشد از جای خود یک ذره او سایلی گفتش که ای مرد بلند گشته آخر بدین تره پسند عامرش گفتا که در عالم بسی قان
پیش آن دیوانه شد پادشا گفت از من حاجتی خواه ای گدا گفت دارم من دو حاجت در جهان بو که از شاهم برآید این زمان اول از دوزخ چو خوش برهانیم در بهشتم آری و بنشانیم پادشاهش گفت ای حیران ر
آن یکی دیوانه را می تاختند کودکانش سنگ می انداختند درگریخت او زود در قصر عمید بود او در صدر آن قصر مشید دید در پیشش نشسته چند کس باز می راندند از رویش مگس بانگ بر وی زد عمید از جای
کودکی با خویش تنها ساختی جوز با خود جمله تنها باختی آن یکی پرسید از وی کای غلام از چه تنها جوز میبازی مدام گفت میری دوست میدارم بسی تا همه من میر باشم نه کسی