بخش ۱ - المقالة السابعةو العشرون
سالک دلداده بیدل دلیر پیش جن آمد ز جان خویش سیر گفت ای پوشیده از غیرت جمال خیمه خاص تو از خدر خیال تو چو جان از انس پنهان آمدی نه غلط کردم تو خود جان آمدی مصطفی را لیلةالجن دیده قص
۱۶ شعر از عطار نیشابوری
سالک دلداده بیدل دلیر پیش جن آمد ز جان خویش سیر گفت ای پوشیده از غیرت جمال خیمه خاص تو از خدر خیال تو چو جان از انس پنهان آمدی نه غلط کردم تو خود جان آمدی مصطفی را لیلةالجن دیده قص
آن یکی دیوانه پرسید راز کای فلان حق را شناسی بی مجاز گفت چون نشناسمش صد باره من زانک ازو گشتم چنین آواره من هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد دل زمن برد و مرا مهجور کرد روز و شب در دست
بود ازان اعرابی شوریده رنگ کرد روزی حلقه کعبه بچنگ گفت یارب بنده تو برهنه ست وی عجب برهنگیم نه یک تنه ست کودکانم نیز عریان آمدند لاجرم پیوسته گریان آمدند من ز مردم شرم میدارم بسی ت
بود مجنونی نکردی یک نماز کرد یک روزی نماز آغاز باز سایلی گفتش که ای شوریده رای گوییا خشنودی امروز از خدای کاین چنین گرمی بطاعت کردنش سر نمیپیچی ز فرمان بردنش گفت آری گرسنه بودم چو