بخش ۱ - المقالة السابعةو العشرون
عطار نیشابوریسالک دلداده بیدل دلیر
پیش جن آمد ز جان خویش سیر
گفت ای پوشیده از غیرت جمال
خیمه خاص تو از خدر خیال
تو چو جان از انس پنهان آمدی
نه غلط کردم تو خود جان آمدی
مصطفی را لیلةالجن دیده
قصه ثقلین ازو پرسیده
انس جان انس و جان دانسته
در نهان سرجهان دانسته
از لطافت نامدی در غور جسم
جان رود در جسم و جان داری تو اسم
پیش از آدم بعالم بوده
تا بعهد مصطفی هم بوده
سورتی و سورتی قرآن تراست
هر زفانی در دهن گردان تراست
هر زفانی مختلف کان در جهانست
هم بدانی هم بدان حکمت روانست
