بخش ۱ - المقالة الحادیة الثلثون
سالک جان کرده بر خلعت سبیل چون خلالی باز شد پیش خلیل گفت ای دارای دارالملک جان خاک پایت قبله خلق جهان از سه کوژت راستی هر دو کون راست تر زان کژ که دید از هیچ لون هم اب ملت ز دولت آ
۸ شعر از عطار نیشابوری
سالک جان کرده بر خلعت سبیل چون خلالی باز شد پیش خلیل گفت ای دارای دارالملک جان خاک پایت قبله خلق جهان از سه کوژت راستی هر دو کون راست تر زان کژ که دید از هیچ لون هم اب ملت ز دولت آ
عیسی مریم بمردی برگذشت دید او را معبدی کرده بدشت معبدی زیبا و محرابی درو سبزه زاری چشمه آبی درو گفت هان ای زاهد یزدان پرست درچه کاری کرده اینجا نشست گفت عمری برگذشت ای نامدار تا بط
پادشاهی بود مجنون را بخواند پیش تخت خویش بر کرسی نشاند گفت چندین درجهان صاحب جمال تو چرا گشتی ز لیلی گنگ و لال پس بتان را خواند از هر سوی او عرضه شان میداد پیش روی او گفت ای مجنون
پادشاهی را غلامی خوب بود گوییا نوباوه یعقوب بود رنگ رویش رنگرز گلنار را پیچ مویش زهر داده مار را مردم چشمش که مشک اندام بود چرب و خشک از مشک و از بادام بود از دهان او سخن در پیچ پی
علتی محمود را گشت آشکار شد ز مدهوشی سه روز و شب ز کار در سه روز و شب نجنبید او زجای عقل زایل تن در افتاده ز پای وی عجب آنگه که شاه حق شناس شد ز هوش از هوش رفته بد ایاس روز چارم شاه
از سریست این سر که در روز جزا باز خوانند امتان با انبیا لیک فردا دوستانش را بناز تا ابد دایم بحق خوانند باز دوستی نبود که در وقت بلا از خلیل خویش یاد آید ترا گر ترا نقدست در خلت مق
خواجه را طوطی چالاک بود زهر با سر سبزیش تریاک بود مدت یکسال میدادش شکر تا بنطق آید شکر ریزد مگر روز و شب در کار او دل بسته بود ز اشتیاق نطق اودل خسته بود گرچه میدادش شکر سالی تمام
کرد آن دیوانه رامردی سؤال گفت هان چونی تو ای شوریده حال گفت بر هر پهلویی گشتم براه هم بتر من آمدم بیگاه و گاه