بخش ۴ - الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوریپادشاهی را غلامی خوب بود
گوییا نوباوه یعقوب بود
رنگ رویش رنگرز گلنار را
پیچ مویش زهر داده مار را
مردم چشمش که مشک اندام بود
چرب و خشک از مشک و از بادام بود
از دهان او سخن در پیچ پیچ
چون رسیدی با میانش هیچ هیچ
چون دهانش نقطه موهوم بود
عقل اگر زو گفت نامعلوم بود
آب کوثر بی لب او تشنه
تیغ حیدر نرگسش را دشنه
عشق گرم او که جان را ساختی
عقل را در زهد خشک انداختی
پادشاه از عشق اودلداده بود
کارش افتاده ز کار افتاده بود
شب چو جامه برکشیدی پادشاه
آن غلامش جامه پوشیدی پگاه
آبش آوردی و شستی پا و دست
جامه افکندیش بر جای نشست
عود و جلابش نهادی پیش در
خدمتش هر لحظه کردی بیشتر
