قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷
عطار نیشابوریمکن مدار برای من ای پسر روزه
که کرد عارض سیمین تو چو زر روزه
ز ماه روزه چو کاهی شد ای پسر ماهت
چگونه ماهی ماهی بود به سر روزه
تو را چو از شکرت بوی شیر می آید
سپید شد شکرت همچو شیر در روزه
ز لعل پر نمکت بوی خون همی آید
گشاده ای تو به خون دلی مگر روزه
ز روزه تا تو لب چون شکر فروبستی
لبم گشاد به خونابه جگر روزه
ز بس که جست بصر چون هلال روی تو را
تباه کرد به خون مردم بصر روزه
دل از فراق تو در روزه وصال بماند
به جان تو که بنگشاد او دگر روزه
اگر سال کنم بوسه ای جواب دهی
که بی شکی برود حالی از شکر روزه
وگر به شب طلبم بوسه ای بگویی روز
که کس نداشت بدین شام تا سحر روزه
چو من ز عشق تو بیمار و زار مانده اسیر
بیار بوسه و بیمار گو بخور روزه
