قصیدهٔ شمارهٔ ۱
سبحان قادری که صفاتش ز کبریا بر خاک عجز می فکند عقل انبیا گر صد هزار قرن همه خلق کاینات فکرت کنند در صفت و عزت خدا آخر به عجز معترف آیند کای اله دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما جای
۳۰ شعر از عطار نیشابوری
سبحان قادری که صفاتش ز کبریا بر خاک عجز می فکند عقل انبیا گر صد هزار قرن همه خلق کاینات فکرت کنند در صفت و عزت خدا آخر به عجز معترف آیند کای اله دانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما جای
چرخ مردم خوار اگر روزی دو مردم پرور است نیست از شفقت مگر پرواری او لاغر است زان فلک هنگامه می سازد به بازی خیال کاختران چون لعبتانند و فلک چون چادر است عاقبت هنگامه او سرد خواهد شد
هر دل که در حظیره حضرت حضور یافت سرش سریر خود ز سرای سرور یافت طیار گشت در افق غیب تا ابد هر کو ازین سرای حوادث عبور یافت از قرص مهر و گرده مه کم نواله کن زیرا که آن زوال گرفت این
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زانکه بلندی دهد تا بتواند فکند چون برسد آفتاب در خط نصف النهار سر سوی پستی نهد تا که در افتد به بند واقعه آدمی هست طلسمی عجب کیست کزین درد نیست سو
جانم ز سر کون به سودا در اوفتاد دل زو سبق ببرد و به غوغا در اوفتاد از بس که من به فکر ز پای آمدم به سر پایم زدست رفت و سر از پا در اوفتاد چون آب این حدیث ز بالای سرگذشت آتش همی به