حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه
عطار نیشابوریگفت روزی فرخ و مسعود بود
روز عرض لشگر محمود بود
شد به صحرا بی عدد پیل و سپاه
بود بالایی بر آنجا رفت شاه
شد بر او هم ایاز و هم حسن
هر سه می کردند عرض انجمن
بود روی عالم از پیل و سپاه
همچو از مور و ملخ بگرفته راه
چشم عالم آن چنان لشگر ندید
بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید
پس زفان بگشاد شاه نامور
با ایاز خاص خود گفت ای پسر
هست چندین پیل و لشگر آن من
من همه آن تو تو سلطان من
گرچه گفت این لفظ شاه نامدار
سخت فارغ بود ایاز و برقرار
