بیان وادی توحید
بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند گر بسی بینی عدد گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی چون بسی باشد یک اندر
۶ شعر از عطار نیشابوری
بعد از این وادی توحید آیدت منزل تفرید و تجرید آیدت رویها چون زین بیابان درکنند جمله سر از یک گریبان برکنند گر بسی بینی عدد گر اندکی آن یکی باشد درین ره در یکی چون بسی باشد یک اندر
از قضا افتاد معشوقی در آب عاشقش خود را درافکند از شتاب چون رسیدند آن دو تن با یک دگر این یکی پرسید از آن کای بی خبر گر من افتادم در آن آب روان از چه افکندی تو خود را در میان گفت من
گفت روزی فرخ و مسعود بود روز عرض لشگر محمود بود شد به صحرا بی عدد پیل و سپاه بود بالایی بر آنجا رفت شاه شد بر او هم ایاز و هم حسن هر سه می کردند عرض انجمن بود روی عالم از پیل و سپا
رفت پیش بوعلی آن پیر زن کاغذی زر برد کین بستان ز من شیخ گفتش عهد دارم من که نیز جز ز حق نستانم از کس هیچ چیز پیرزن در حال گفت ای بوعلی از کجا آوردی آخر احولی تو درین ره مرد عقد و ح
گفت لقمان سرخسی کای اله پیرم و سرگشته و گم کرده راه بنده ای کو پیر شد شادش کنند پس خطش بدهند و آزادش کنند من کنون در بندگیت ای پادشاه همچو برفی کرده ام موی سیاه بنده بس غم کشم شادی
گفت آن دیوانه را مردی عزیز چیست عالم شرح ده این مایه چیز گفت هست این عالم پر نام و ننگ همچو نخلی بسته از صد گونه رنگ گر به دست این نخل می مالد یکی آن همه یک موم گردد بی شکی چون همه