(۱) سکندر و وفات او - عطار نیشابوری | ناهید(۱) سکندر و وفات او
عطار نیشابوریسکندر در کتابی دید یک روز
که هست آب حیات آبی دلفروز
کسی کز وی خورد خورشید گردد
بقای عمر او جاوید گردد
دگر طبلیست با او سرمه دانی
که هر دو هست با او خرده دانی
شنیدم من ز استاد مدرس
که بود آن سرمه وان طبل آن هرمس
اگر قولنج کس سخت اوفتادی
بر آن طبل ار زدی دستی گشادی
کسی کز سرمه میلی درکشیدی
ز ماهی تا بساق عرش دیدی
سکندر را بغایت آرزو خاست
که او را گردد این سه آرزو راست
جهان می گشت با خیلی گروهی
که تا روزی رسید آخر بکوهی
نشانی داشت آنجا کوه بشکافت
پس از ده روز و ده شب خانه یافت
درش بگشاد و طاقی درمیان بود
در او آن طبل بود و سرمه دان بود
کشید آن سرمه وچشمش چنان شد
که عرش و فرش در حالش عیان شد
بدرید آن ز خجلت از سر ناز
بهندستان و تاریکی چو کیوان
چرا با تو کنم این قصه تکرار
که این قصه شنیدستی تو صد بار
چو شد عاجز در آن تاریکی راه
بمانده هم سپه حیران و هم شاه
پدید آمد قوی یکپاره یاقوت
که در وی خیره شد آن مرد مبهوت
هزاران مور را می دید هر سوی
که می رفتند هر یک از دگر سوی
چنان پنداشت کان یاقوت پاره
خطاب آمد که این شمع فروزان
که تا بر نور آن موران گمراه
که چون شد بهر موری سنگ گوهر
ز تاریکی برون آمد جگر خون
دلش را هر نفس حالی دگرگون
نوشته داشت اسکندر که آنگاه
که وقت مرگ برگیرندش از راه
ز درد آن فرود آمد به صحرا
که کس بر پای کردی بارگاهش
سرش ز اندوه بر زانو نهادند
در استادند خلقی گرد او در
سپر بستند بر هم جمله از زر
سکندر خویشتن را چون چنان دید
در آن قولنج مرگ خود عیان دید
بسی بگریست اما سود کی داشت
که مرگ بی محابا را ز پی داشت
که ذوالقرنین را بودی ندیمی
نشست و گفت مر شاه جهان را
که آن طبلی که هرمس ساخت آن را
چو تو در دست نااهلان نهادی
بدین غم مبتلا کی بودیی تو
بدان طالع که کرد آن طبل حاضر
ز چشم خویش دور انداختی تو
اگر آن همچو جان بودی عزیزت
رسیدی شربتی زان چشمه نیزت
ولیکن غم مخور دو حرف بنیوش
که به از آب حیوان گر کنی نوش
همه موقوف بادیست از نجاست
چنین ملکی که کردی تو درو زیست
ببین تا این زمان بنیاد بر چیست
که گر باشد وگرنه باد باشد
مخور زین غم مرو از دست بیرون
که بادی میرود از پست بیرون
در آن آب حیوان را که جستی
اگرچه این زمان زو دست شستی
تفکر کن مده خود را بسی پیچ
که آن علم رزینست و دگر هیچ
ترا این علم حق دادست بسیار
چو دانستی بمیر آزاد و هشیار
چو بشنید این سخن از اوستاد او
دلش خون شد بشادی جان بداد او
مخور غم ای پسر تو نیز بسیار
که هست آن آب علم و کشف اسرار
اگر بر جان تو تابنده گردد
اگر تو راه علم و عین دانی
در آن بینش به جز شیطان نباشی